مجله اینترنتی چاغداش قشقایی

کبک نامه/ کامبیز نجفی

داستان فارسی تعداد بازدید :434 مشاهده تعدادنظرات : 1

مجله چاغداش, شماره هفتم

داستان فارسی

 

کبک نامه

کامبیز نجفی

 

کَیلیگ جان، امروز دلت هیچ با ما نبود. مگر دل در دلت نبود؟ حالا دیگر چنانم که دلت میزان اگر نباشد، دل من خبر دار می شود؛ که عقربه هایم را با دل تو کوک کرده ام، با دلی که انگار می کنم شبنم است، دلی انگارِ شبنم که در پیراهن توست. پیراهنی انگارِ بهار نارنج.

با این احوال چرا زنبور نباشم برای شبنم دلت؟

زنبور اردیبهشت ها می شوم، هنگامی که بهار نارنج های شیراز روسری تو را بر سر می کنند.  شیراز باشد و اردیبهشت باشد و تو باشی؛ زنبور شدن می خواهد، دور سرت گردیدن می خواهد، روی زلفکانت نشستن میخواهد، بر لب هایت خوابیدن می خواهد، نیشبوس زدنِ تو میخواهد در بهار.

 شیراز تک فصل است. فقط فصل عاشقی است. در شیراز فقط باید سعدی را بخوانی و حافظ را بنویسی و خواجو را قدم بزنی و عاشقی را مشق کنی و فالوده بخوری. شیراز چه کارش به تجارت و سیاست و نظام و قشون؟

شیراز شهر مفتعلن فعولن است و من مفتعلِ شعر تو و مشتعلِ عشق توام.

حالا که شیرازِ عاشقان سند به نام من و توست، حالا که من شاه زنبور عشاق شیرازم، تو هم که ملکه ی بهارنارنج های خیابان ارم، که قربونت برم؛  شیراز دیگر چه می خواهد از دنیا؟ مگر من و تو و زنبور بازی را.

خلایق کم کمک می آمدند و این جا و آن جای تالار روی صندلی ها کنار هم می نشستند. مشغول بودند به روزنامه و کتاب و موبایل و حرفِ به نجوا در زیر گوش همدیگر. کمی دیر آمدی. یک عطر سکرآور از در درآمد که تو را با خود آورد. با برخی به آهستگی و گذرا چاق سلامتی و حال چین کردی و رفتی ردیف جلو نشتی, جایی که من نمی دیدمت. چندی از مجلس گذشت که آقای کاف را صدا زدند و رفتی پشت تریبون برای حرف و شعر.

شعر که می خواندم به خیالم می رسید این آدم های توی تالار هر کدام یک کتاب هستند, انگار ردیف کتاب ها قطعی, رحلی, وزیری, پالتویی و جیبی, با حرف های توی دلشان. هرکتاب با نویسندگان بی شمار و ماجراهای بی تمام, و من یک کتاب که حالا کمی از من برای آن ها خوانده می شد. داشتم می خواندم: 

غمناک تر از این

که تو با پاهای پتی این اتاق را

 و من موهایت را

و  توی این آکواریوم

و لابه لای ملافه های روی بند

با این سیگار های دهانم تلخ

در این فنجان های دهانت  سرخ

 در پایان همین شعر تمام می شویم؟

که ناگهان در میان آن ها یک جلد کتاب سبز در ردیف نهم یا دهم حواسم را پرت خودش می کند. روی جلد کتاب نوشته بود کیلیگ. سبزی قبایش را ریخته بود روی قرمزی های مخمل صندلی. او را توی دیوان شاعران و کتاب های رَمل و جَفر و علوم خُفیه می جستم. این جا چه می کند؟ از دور خودم را در مردمک چشم هایش می دیدم, وقتی که خیره ی من بودند. چشم هایش انگار جوجه کبکی در لانه ی خار و گُل. و لب هایش که با هر لبخند قرمز آن ها را برای من زیباتر می کرد. کیلیگ امروز با کیلیگ آن روزها فرق می کرد. این را وقتی مطمئن شدم که در حیاط تالار دوباره و از نزدیک مخاطب لبخند شفاف او شدم و چشم هایمان از هم عبور می کردند. چشم های او پیش درآمد این داستان تازه شدند که من حالا دچارش شده ام و در آن نوشته می شوم.

کَیلیگ جان!  تابستان, عطش عشق است. تابستان ها که پیراهنت را از شاخه های سیب می آویزی، زنبور  پادنا می شوم, زنبور سیب های پیراهنت. ما زنبورها می گوییم نیشبوس. زنبورها که نیش نمی زنند, می بوسند, منتها با نیش های مهربانشان؛ ولی شما آدم ها که بلد نیستید بوسیدن را در لب های معشوقتان فرو بنشانید, به بوسه ی نیشنوش ما می گویید نیش زدن, از بس که بوسه هایتان زهر ندارند. بوسه باید هلاهل باشد, بوسه باید تن را کبود کند و جان را خلاص. بوسه ی مار, بوسه ی عقرب, بوسه ی زنبور, بوسه ی من.

می گویم: اگر آن ترک شیرازی تویی, به دست آور دل ما را؟

می گوید: من همان ترک شیرازی دیوان حافظم. غمتان نباشد, دلتان در دست ماست.

می گویم: حال دلت چطور است؟

می گوید: حال دلمان کارِ شماست.

می گویم: احوال موهایت؟

می گوید: موهایم مریض انگشت های یک زنبور شاعر است.

می گویم: چرا مثل حاج خانم ها با من حرف می زنی؟

می گوید: آخر شما حاج آقای ما هستید.

می گویم: پس تو چه هستی؟

می گوید: من چای هندی قند پهلو هستم در فنجان کمرباریک ناصرالدین شاهی, برای دست های شما، وقتی که خسته و مشتاق از حجره ی شعر بر می گردید.

کَیلیگ جان!

پاییز که می وزد "زنبورِ رنگ های تو شدن را" در خواب می بینم, که فصل نقاش ها و شاعران است.

چی؟ زنبور چه کارش به نقاشی و شعر؟ ما منظور دل شما اگر باشیم، زنبور هر کاری می کند، نقاشی که سهل است. شعرها می گوید. نیش ها می زند. زنبور کارگر می شود, کارگر شعر می شود, می رود و همه ی ستاره ها را زیر پا می گذارد و شهد گل های ملکوت را جمع می کند و می آید, و هنگام که ما ابرها و پیراهن ها را می وزیم, و خورشیدها را از تنمان در می آوریم, و باران ها را خیس می کنیم, شیر شعر را در جان تو می ریزد.

: آقای کاف, می ترسم.

: از بس که کَیلیگ جان هستی.

: این داستان به کجا می رسد؟

:من چه می دانم؟ من فقط کاتب آنم. من خودم هم نوشته می شوم.

:به دست کی؟

: نمی دانم, به دست من, تو, روزگار یا کسان و چیزهای دیگر.

: من از داستان ها می ترسم. شما نمی ترسید؟

: تو از داستان نمی ترسی, هراسانِ پایان ها هستی, ولی من در حالای داستان شناورم. رسم عاشق ها این نیست که پایان قصه را حدس بزنند. آن ها در اکنون جاری می شوند.

:آقای کاف, این داستان خدا دارد؟

: نمی دانم.

دوست داشتم قرار اول داستان را در حافظیه بگذارم, ولی همدیگر را اتفاقن در شب شعر دیدیم. حالا که حرف های دلمان را زده ایم به او پیشنهاد حافظیه می دهم. او هم موافق باغ ارم نیست. کیلیگ جان گمان می کند باغ ارم هنوز خانه شهریِ ایلخان است و هنوزاهنوز قشقایی ها در رفت و آمد هستند و در آشپزخانه ی بزرگ آن دیگ ها در جوش هستند و زیر هر سرو یک قراول قشقایی ایستاده است و می ترسد که ما را ببینند و بشناسند و خدمت خان ببرند و ما را فلک کنند به جرم عاشقی.

می گویم بستگی دارد ایلخان کی باشد. مثلن سلطان محمدخان ایلخانی اهل بزم و شعر بوده است و حامی ماذون شاعر, ممکن است ما را عفو کند, و یا محمدعلی خان  که عارف مسلک بوده و گویا چشم دیگری به جهان داشته است. ولی صولت الدوله را نمی دانم, مرد رزم و سیاست بوده و به گمان من با شاعری و عاشقی میانه ی چندان نداشته است.

می گوید پس خسروخان؟ می گویم حساب او با همه شان فرق می کند. می گوید پس قرار ما در باغ ارم را در زمانی بنویس که ایام ایلخانیگیری اوست. می گویم مقام ایلخانیگری به ایشان نمی رسد. می گوید, مگر شما نمی گویید که داستان است, خوب داستان را این جوری بنویسید. می گویم نمی دانم, شاید نوشتیم. داستان است دیگر.

 اولین قرار خیلی مهم است. خاطره ازلی ما از نخستین مکان عشق می شود. در داستان "هفت" خانم شین را برای اولین بار در باغ ارم دیدم. فرجام تلخی داشت, شین جان خودکشی کرد و من هم دیوانه شدم و کارم کشید به تیمارستان. انگار باغ ارم شگون ندارد. باغی که به خسروخان قشقایی وفا نکرد, می خواهید با داستان من چه کند؟ در داستان "شعبده ی الف و لب های نستعلیق" داستانجای ما حافظیه بود. هرچند آن جا هم معلوم نشد چه بر سر عشاق داستان آمد, ولی نمی شود از حافظ و حافظیه گذشت. حافظ که تقصیرکار نیست, من نتوانسته بودم داستان را بلد بنویسم. در این داستان هم معلوم نیست که ما چطور نوشته شویم.

می گویم: با رخت قشقایی باید گیسوی بلند داشته باشی. مضحکه می شود وقتی با مدل موی مصری و کرنری و قارچی و آناناسی, چارقد و دستمالِ سرِ قشقایی می پوشند.

می گوید: من که موهایم از این ها نیست.

می گویم: نیست که حاج خانم ما شده اید.

خودش را دوست دارد. فهمیده است که قشنگ است, ولی نمی داند که خیلی قشنگ است. این را فقط من می دانم و حق دارد که هی از خودش عکس بگیرد و بگذارد اینستاگرام.

می گویم: بید مجنون پوشیده ای؟ چارقد سرت انگار تَرشاخه های سبز و انبوه و آویزان بید مجنون که از سرت فرو می ریزد و سینه گاه و پشت را تا کمرگاهت می پوشاند. من مجنونم, اما بید مجنون را تو به تن کرده ای؟

دستمال سرت سنگرود آتشفشان اگر نیست, پس چرا رخسارت این همه شعله ور است؟ حریرِ روانِ یک دستمال سرخ, رود دوشاخه ی آتش را از تاج سرت فرو می ریزد, و بر جنگل چارقدت می خزد, و در درّه ی کمرگاه, باریک و تمام می شود. خلایق جهان چنین معرکه و شعبده را در کجا دیده و شنیده اند به جز داستان ما؟ کیلیگ, می بینی داستانمان چقدر قشنگ و عجیب است؟

می گوید: ها, خیلی قشنگ است.

می گویم: پس چرا به کاتب انعام  نمی دهی؟

می گوید: ماچ!

می گویم: ای عجایب هفتگانه ی جهان, اهرام ثلاثه ی مصر را پوشیده ای؟ این دامنت به رنگ سنگ های کهن با حاشیه ی چین دار "اُرگانزه" انگار هرم جیزه ی فراعنه ی مصر. هرم جیزه بزرگ ترینِ هرم هاست, مکان زندگی پس از مرگ فراعنه, با ورودی های هزارتو و پیچاپیچ, که سازندگان و مهندسان بسیارش, و سیاحان و جستجوگران گنج در آن ها ناپدید شدند و بازنگشتند. فقط دامنت نیست, چشم هایت باغ های معلق بابل هستند.

این جور که در من خیره هستی, ستون های تنم می لرزند و کتیبه هایم از هم می پاشند و مثل کلمات منهدم به پای چشم های تو می ریزم. 

این پیراهن بلند که انگار گلیم راه راه است, و هر راه آن یکی به دوزخ می رود و یکی به فردوس. یکی از سیبستان های ییلاق می آید و به نرگس زارهای کازرون می رود. یکی از خیابان حافظیه می رود و از بولوار چمران برمی گردد. کدامشان راه من و توست؟ آدم دلش می خواهد زنبور بشود و بیفتد پی این راه ها. راه های به راه, راه های به بی راه, راه های به در, راه های در به در.

ولی این تن توست که خش خش پیراهن ها را زیبا می کند. دست مهتابی توست که این ساعت نقره ای روی مچت را زیبا کرده است. لب های تو هستند که رژلب ها را زیبا می کنند. شکل راه رفتن توست که معنای دامن ها را زیبا می کند. اصلن تو همه چیز را زیبا می کنی. من را هم زیبا کن عزیزم.

مادر می گوید به کَیلیگ جانت بگو چاک بغل پیراهن دختر قشقایی نباید دیده شود, مخصوصن وقتی که می رقصد و دست هایش بالا می رود. چاک ... پیراهن باید تا بند کمر دامن پایین کشیده شود. بگو آرخالق بپوشد, هم زیباست, هم روی چاک پیراهن را  می پوشاند. می گوید برای دختران قشقایی بنویس هر مدلی که دوست دارید, تونیک و تاپ و مایو و هر چه می خواهید بپوشید, شما مختار هستید, ولی این رخت قشقایی را مضحکه نکنید. این دیگر چیست که آستین پیراهن هایتان را تور می کنید و تا بازو کوتاه می کنید؟ ما باد و آفتاب و سرما را بهانه می کردیم و آرخالق می پوشیدیم , والا می خواستیم نقاب مچ آرخالق, دستمان را از نامحرم بپوشاند. حالا شما با رخت قشقایی پیراهن آستین کوتاه می پوشید؟ آستین تان را تور می کنید؟ چقدر مسخره هستید شما؟"

کَیلیگ جان, این حرف مادر را به خود نگیر, از نسل چویل و هلئی و آرخالق است دیگر. حرفش با خلایق است, و الّا تو که در همه چیز تمام هستی.

ولی بدم می آید رو به دوربین بخندی و عکست را بگذاری پروفایلت. این جوری هر مردک جعلقی وقتی عکست را می بیند خیال می برد که به چشم او نگاه می کنی و به او لبخند می زنی. کَیلیگ فقط به شکارچی خود لبخند می زند, اگر منم.

ولی حالا که زمستان است، می خواهم چراغ دل توی قبایت روشن شود، در اتاقت. کنج تو دنج مطبوعی است برای یک زنبور سرما زده ی عاشق. خانم جان, اجاق تنت را روشن, نان ماه را سنجاق گریبان, موهایت را گرهگیر گل نرگس, و اتاق را پر از بخار شب کن, و پنجره و پرده ها را کمی گشوده ی باد شبانگاهی. زحمت اگر نباشد یک لیوان دم کرده ی نبات و زعفران و مژگان، که بوی مه آلود تو را به سمت من بوزاند. توفیر زیاد دارد نوشیدن دست های تو . فقط یادت بماند، جای رژلبت روی لب لیوان من جا مانده باشد. این لیوان قاصد لب های ماست.

من امروز زنبور توام, انگبین من!

حالا دیگر چنانم که، بادی ملیح که در هوای من می دود, گمان دارم سمت موهای تو را می وزد. توی ایوان خانه کبوتری اگر بغبغو می کند، طفلک تلاش می کند صدای دل تو را حالیِ من کند. حالا دیگر چنانم که همه گل های خیابان ها و میدان ها و پارک ها ادای تو را در می آورند. توی همه ی فنجان های چای  چشم تو در من خیره می شوند. حالا دیگر چنان است که انگار کار دنیا تعطیل است تا به کار من و تو و دل برسد. می دانی؟ جهان و هرچه در او هست در خدمت عشق ماست.

ولی کَیلیگ جان, من یک پوزش به محضر رعنایت بدهکارم. نه از جانب خودم. خودم که خراب آن قازقازت هستم که از ملکوت ربانی می آید, حیرت زده ی آن نگاه کبکانه ات که طلسم ظلمات است, خط خورده ی آن خط سیاه شال گردنت, رنگ شده ی آن حنای پاهایت هستم که انگشت در جوهر قلم من می کنی و روی کاغذهایم راه می روی. خودم نه, از جانب یکی دو شاعرک قشقایی که غریبه هستند با احوال اهل دل. مثلن یکی شان گفته بود:

اوتای دا خسّه کیلیگ

قویروغو دسّه کیلیگ

وورایدیم سیخه کیلیگ

یولدایام دوسّا کَیلیگ

(آن سو کبک خسته

دُم او بافه است

کبک را کاش به سیخ می کشیدم

تا بفرستم برای