مجله اینترنتی چاغداش قشقایی

حلقه ی حروفیه: مرا نه سر, نه سامون/ خسرو ایرجی

مکالمه گری تعداد بازدید :340 مشاهده تعدادنظرات : 0


 

مجله چاغداش, شماره هفتم

مکالمه گری

 

 

مجالس حلقه ی حروفیه

مجلس اول:

مرا نه سر, نه سامون

خسرو ایرجی

 

حروفیه ی این مجلس:

خسرو ایرجی, انوش حیدری, بهنام نوروزی, بابک طیبی,کامبیز نجفی, حسین ضامنی, رامین خسروی, محمد هنرمند

 

 

 

مرا نه سر, نه سامون

خسرو ایرجی

 

مملی اومده بود سراغ کملی و رفته بودن صحرا بازی کنن. اونا هنوز مدرسه نمی رفتن. زمین بابای مملی و کملی کنار هم بودن. هر وقت که بابای مملی وکملی یه چیزی مث هم می کاشتن،مثلن گندم یا جو، هرکدوم یکی دو وجب از حد و سامون رو نمی کاشتن تا کشتشون قاطی نشه و دعواشون نشه. ولی هر وقت که بابای مملی مثلن شبدر میکاشت و بابای کملی مثلن لوبیا, تا لب حد و سامون رو می کاشتن, چون شبدر شبیه لوبیا نبود. مملی و کملی اومدن سر زمینِ باباهاشون. حد وسط زمین باباهای کملی و مملی رو دو تا سنگ معلوم می کرد. یه سنگ بالای سامون بود, یه سنگ هم پایین سامون. یه خط خویش که از سنگ بالا به سنگ پایین می زدن خط سامون معلوم می شد. از زمان باباهای بابای کملی و مملی همین دو تاسنگ, حدِ سامون بود.

مملی رفت نشست رو سنگ پایینی.کملی هم روی سنگ بالایی. مملی گفت:

"کملی بیا زور بزنیم ببینیم می تونیم سنگا رو تکون بدیم."

هردو شروع کردن به زور زدن. مملی سنگ پایینی رو هل داد و برد داخل زمین بابای کملی. کملی هم سنگ بالایی رو هل داد و برد داخل زمین بابای مملی. یه کم که سنگا رو هل دادن خسته شدن و رفتن خونه هاشون.

بابای کملی او مده بود زمینش رو شخم بزنه. بابای مملی هم اومده بود زمینش رو شخم بزنه. بابای مملی از بابای کملی پرسید:

"تو زمینت چی می کاری بابای کملی؟"

بابای کملی گفت:

"گل بر آفتو"

بابای مملی گفت:

"منم نخود می کارم."

دیگه لازم نیس چند وجب سامون بذاریم.

بابای مملی جفت ورزاهاشو با یوغ  و خیش برد پیش سنگ پایینی. بابای کملی هم جفت ورزاهاشو با یوغ و خیش برد پیش سنگ بالایی. یابای کملی روبه پایین شخم زد, به طرف سنگ پایینی. بابای مملی هم رو  به بالا شخم زد, به طرف سنگ بالایی. ورزاها به هم رسیدن. بابای مملی گفت:

" ورزاهاتو بکش کنار, برو تو زمین خودت, بابای کملی."

بابای کملی گفت:

" تو ورزاهاتو بکش کنار, برو تو زمین خودت, بابای مملی."

بابای مملی گفت:

"من توزمین خودمم. از اون سنگ میرم پیش این سنگ."

بابای کملی گفت:

"منم تو زمین خودمم. از این سنگ میرم پیش اون سنگ.

بابای مملی گفت:

"تو اومدی تو زمین من."

بابای کملی هم گفت:

"تو اومدی تو زمین من."

بابای مملی آدم مومنی بود. بابای کملی به او تهمت دزدی زمین زده بود. بابای کملی هم آدم مومنی بود, بابای مملی به اوتهمت دزدی زمین زده بود. بابای مملی ناراحت شد و رفت تیشه ش رو برداشت و اومد. بابای کملی هم ناراحت شد و رفت بیلش رو برداشت و اومد. بابای مملی با تیشه ش محکم کوبید توی کله ی بابای کملی. بابای کملی هم با بیلش محکم زد توی کله ی بابای مملی. بابای کملی و بابای مملی افتادن روی زمین. بابای مملی همون جا مرد. بابای کملی رو بردن مریضخونه. بابای مملی رو تو قبرستون ده چال کردن. بابای کملی دو روز بعد تو مریضخونه مرد. بابای کملی رو دو وجب اون طرف تر از بابای مملی چال کردن. دو وجب سامون داشتن.

مملی رفت دنبال کملی.

"کملی جان بیا بریم سنگا رو برگردونیم سرجاشون."

مملی سنگ بالایی رو برگردوند سرجاش. کملی هم سنگ پایینی رو برگردوند سرجاش. مملی گفت:

" کملی جون, اگه یه وقت بچه های من وتو بازم سنگا رو جا به جا کردن، من و تو هم همدیگه رو باید بکشیم؟"

"مملی جون, من دوس ندارم تو رو بکشم."

"کملی جون ، منم دوس ندارم تو رو بکشم."

"مملی جون, بیا سامونمون رو یه جوری بکنیم که بچه هامون نتونن سنگاشو جا به جا کنن.

"چه کار کنیم کملی جون؟ میخوای سنگای گنده تر بذاریم که بچه ها نتونن جا به جاشون کنن؟"

"نه مملی جون, بیا یه جوب بین سامونمون بکشیم."

"کملی جون, اون جوب هم پرمیشه. ممکنه بچه ها هرکدوم یه جوب بکشن, بعدش ما همدیگه رو بکشیم."

"چه کار کنیم مملی جان؟"

"بیا تو سامونمون درخت بکاریم."

"مملی جون, اون وقت ممکنه بچه هامون سرِ درختا دعواشون بشه, همدیگه رو بکشن."

"پس چه کار کنیم کملی جون؟"

"من میگم درخت سپیدار بکاریم و درخت کبوده."

"سپیدارها مال من, کبوده ها مال تو مملی جون."

"چرا سپیدار ها مال تو کملی جون؟"

"من سپیدار دوس دارم مملی جون."

"منم سپیدار دوس دارم کملی جون."

"مملی جون, بیا بیست تا سپیدار بکاریم, ده تا مال من ده تا مال تو."

"کملی جون, فکر نمی کنی ممکنه بازم بچه ها دعواشون بشه وهمدیگه رو بکشن؟"

"چرا ممکنه مملی جون."

"پس چه کار کنیم کملی جون؟"

"من میگم تو ده تا سپیدار تو سامون خودت بزنی, منم ده تا تو سامون خودم. هرکدوم ی وجب سامون بذاریم."

"باشه مملی جون."

"حالا که این جوره من کبوده می کارم, تو سپیدار بکار تا بچه ها دعواشون نشه."

حالا ده تا کبوده بلند و قطور و ده تا سپیدار بلند و قطور سامون بچه های کملی ومملی رو معلوم می کنن."

بهنام نوروزی:

من که خیلی لذت بردم. البته این رو هم بگم که خیلی کم پیش میاد از نوشته های نویسنده های ایرانی خوشم بیاد, چون جهان بینی در داستان رو نمی دونن, و نمی دونن برای چی می نویسن. بعد هم میگن خیلی از نویسندگان مهم نمی دونستن برای چی می نویسن, ولی بازم فرق داره, این کجا و آن کجا؟

اما این داستان به لحاظ فرم و محتوا جای بحث داره, حتا به لحاظ فلسفی هم مهمه و می شه راجع بهش خیلی نوشت. اکثر نویسنده های ایرانی شاید ادیب باشن, ولی اکثرن کوته فکرن. البته از اون طرف ما آدم هایی با افکار بزرگ و اندیشمند داریم که ادیب نیستن. این هم نقص است, اما نویسندگان بزرگ و مهم هر دو خصلت رو دارن.

مثلن یک ساینس فیکشن مثل  "برج جی جی بالارد" در عین حال که رمان بسیار زیباییه, اما در اندیشه تو چیزی رو روشن می کنه که فکر می کنی توی این دنیا کجای کاری. البته بحث من روایت کبیر با پایان روان کبیر "لئونارد" تفاوت داره. این رو حتا در داستان های فیکس فیکش هم می تونی ببینی.

بابک طیبی:

اما من نظری متفاوت دارم. خسرو جان دورد بر شما. متنتون رو خوندم, خیلی هم زحمت کشیده بودید. چند نکته رو بگم در مورد متنتون, احتمالن بدتون نیاد. یکی این که متن همون جور که دوستان گفتند پالوده بود و پیراسته و تر و تمیز. یک نوع ظنز خاص جهانشمولانه توی اون بود که می شد به جاهای دیگه و همه جای بشریت در طول تاریخ تعمیم داد. جنگ های دو قطبی که هس, توی تاریخ ما بوده از عصر کشاورزی شروع می شه و تا عصر صنعت ادامه داره و تا حالا هم به تعبیری ادامه داره در عرصه ی نهادهای قدرت.  ولی یه مسئله دیگه ای که باید عنوان کنم نوع ادبیاتی است که ما پیش از این داشته ایم, غلامحسین ساعدی رو در بهترین وجه, که روستایی رو میاد به صورت نمادین مسائلش رو می گه. به خاطر همین, من همیشه فکر می کنم در مواجهه با آثار ادبی, به موقع نوشتن شدن اونه, یعنی این که کسی الان بیاد مثل حافظ شعر بگه شاید خیلی هنری نکرده. یعنی به موقع نوشته شدنش. الان این اثر در سال نود و هفت داره نوشته می شه. چه حرف تازه ای در فرم و روایت و این ها می خواد به من مخاطبی رو بده که اون عقبه رو دارم و خوندم؟ چه چیزی اضافه کنه؟

از این حیث به نظر من کمی جای تامل هست که آدم به این داستان فکر کنه. ولی همون جور که دوستان گفتن, من هم خوشم اومد از این داستان, تم کار و از مسائل دیگه. حالا بحث پیش بیاد بیشتر از این میشه در خدمت باشم.

کامبیز نجفی:

در مورد پالودگی نثر اتفاقن من معتقدم نثر داستان نیاز به یک ویرایش داره. مثلن تکرار اسم مملی و کملی توی ذوق می زنه و حشو زائد هس(مگر تعمدن بنا به یک نیاز یا توجیه). با حرف بابک در موضوع نسبت فرمیک متن با زمان موافقم. من هم مث بابک روی فرم و زبان خیلی تاکید دارم. ولی دوس داشتم بابک اشاره می کرد که اگه چطور  روایت می شد فرمی آپدیت داشت؟ و یا چرا باید از این فرم روایی عبور کرد؟

رامین خسروی:

علاوه بر پالودگی متن و جمع و جور کردن تکرارهای مملی و کملی و بابای کملی و مملی. به نظرم یک مقدار جزء نگرانه تر به شخصیت های حاضر در داستان باید پرداخت. مثلا در داستان داش اکل صادق هدایت ما عینن داش آکل رو می بینیم و لمسش می کنیم, اما اینجا نه می دونیم مملی چه شکلیه, نه کملی, نه باباهاشون. این یک مورد بود که به نظرم می تونه اضاف بشه به داستان و جذاب ترش بکنه. مورد دوم فرم کار هست. چگونه و از کجا داستان شروع و تمام بشه. مورد سوم نگارش صحیح و چیدمان درست کلماته تا موسیقی حاکم بر متن مخاطب رو خسته نکنه.

بابک طیبی:

ببین کامبیز جان, یک نویسنده ی دیگه نمی تونه به یک متن از نویسنده ی دیگه پیشنهاد مشخص و روشن بده که تو در فرم این کار رو بکن. فرم یک کشفه که همون نویسنده باید خودش کشف کنه و فقط میشه پیشنهاداتی داد. ولی از این زاویه نگاه کن که این متن یک متنی است که دانای کل است, گو این که یک آدمی مثل من دوست دارم اینم ملی را ببینم, اون یکی رو ببینم, از نزدیک قیافه هاشون, موهاشون رو. در حد یک تیپ و اسم باقی نمونن. دیدن این ها با زاویه دید طبیعتا نمیشه. از این جهت که من می گم آدمهای اگر نه خیلی روشن و شفاف, از پشت یک مه در روایت داستان باید دیده بشن. اینه که من نمیفهمم. به هر حال اون یک کشفی است که خود خسرو باید بهش برسه در فرم.

کامبیز نجفی:

بابک با همه حرفات موافقم. دقیقن میدونم چی داری میگی. گفتم که من نه اینکه به فرم اهمیت میدم, خودم اصلن یک آدم فرمالیست باشم, البته به نوعی. این که میگی فرم امروز یا شخصیتپردازی امروز با فرم و شخصیت پردازی دیروز فرق می کنه, کاملا درست میگی. این یک بحث تکراری هست که باز بگیم شخصیت در شعر حافظ یک شخصیت تیپیکال مبهم هست که ما اصلن نمیدونیم قیافه ش چه جوریه, قد وقواره و صورتش چه جوریه و حتا اسمش چیه؟ این هس, و ما در بحث مدرنیسم, یکی از وجوه تفاوت مدرنیسم و سنت, بحث جزئی نگری مدرنیسم در برابر کلی نگری سنت هس.

ولی این که میگی دوست دارم بدونم مملی قیافه ش چه جوری یه و این ها, فراموش نکن که ما امروز هم در سبک مدرن و هم در سبک پست مدرن یک چیزی داریم به نام مینی مالیسم, و ما در مینی مالیسم اصلن به این چیزا توجه نمیکنیم که مثلان این اتاقی که توی اون نشسته چه جوریه, یا شخصیت داستان قیافه ش چه جوریه؟ منظورم از بحث مینی مال این هس که ما ژانرها و گونه های ادبی داریم که این این احکام در اون جا جاری نیست و یک تز رو نمی شه به همه ی این گونه ها تعمیم داد. البته این حرف نافی این نیست که مثلن در ژانر رمان به جزئی نگری به اون شکلی که تو می گی نپردازیم.

ولی من میگم که قالب رو باید در نظر بگیریم. داستان خسرو یک داستان کوتاهه, مینیمال نیست, یک داستان خیلی کوتاه, به قول شورت شورت استوری   (short short story)هس. یادمه که به داستان قبلی خسرو هم این ایراد رو گرفته بودی, داستان خان. تو گفته بودی که این خان معلوم نیس کیه, اسمش چیه, قیافه ش چه جوریه و این ها.

ببین, وقتی که ما یک فرم خیلی کوتاه رو انتخاب می کنیم, طبیعتن به این مسائل نمی پردازیم, به این نیت که به یک چیز مهم تر بپردازیم. خسرو توی این داستان مملی و کملی این جوری هس. در واقع یک محتوا رو می خواد بگه, و این محتوا نیاز به این نداره که ما مملی رو خیلی جزئی بشناسیم. یک جورهایی هم شخصیت  پردازی کرده با رفتارهاشون, دیالوگ هاشون, و ما مملی و کملی رو می شناسیم. منظورم اینه که این مواردی که میگی درسته, ولی اینها در پرتو قالب و حجمی هست که ما از روایت انتخاب می کنیم, حالا استوری, شورت استوری, رمان, داستان بلند و کوتاه.

بابک طیبی:

کامبیز جان ممنون, ولی یک نکته رو بگم, در مورد مفهوم مینیمالیسم باید به این نکته توجه داشته باشیم که مینیمالیسم این نیست که یک متن فقط کوتاه باشه, کوتاهی یک متن مینیمال بودنش رو مشخص نمی کنه. حتماً یکی از اِلِمانهاش همین کوتاهیه, مثلن ما حکایات مختصر و کوتاه آقای شیخ اجل رو جزء داستان های مینیمال به کار نمی بریم. چرا؟ مینیمالیسم از دل یک ضرورت در میاد, یعنی انسان مدرن به تعبیری در ماشینیزم غرق می شه, استحاله می شه. مثلن یک آدم که باید دو دو بلند بشه, ۷ صبح,  نمی دونم با قطار یا اتوبوس به محل کارش بره و دوباره بیاد. و این  هور هور تند  ماشین ها, و آدمی که فرصت نداره, اصلن حدیث همین آدمی است که فرصت ندارد روایت کند و حدیث آن مخاطبی است که فرصت ندارد که روایت مطول را بشنود, به تعبیری.  از این حیث مفهوم مینیمالیست رو ما باید تعریف کنیم که هر متنی که کوتاه بود مینیمال نیست. بعد شما در همین متن که می گید شورت استوریه. به نظرم نیست با تعاریفی که ما داریم. چون ما باید بپردازیم به زمان اتفاق افتاده در داستان. این زمان از دورانی که مملی و کمالی بچه هستند آغاز میشه تا زمانی که این ها پیر می شن و میمیرن, گو اینکه در داستان کوتاه معمولن اون مدت زمانی که داستان اتفاق می افته به این طولانی ای نیست. همان بحثی که گفتم که رمان های فشرده شده. انگار یک رمانی بوده که همینجوری جمع و جورش کرده اند. به خاطر اینه که من می گم وقتی که ما به این مفاهیم آگاهی را داشته باشیم, اون وقت نمیتونیم هر متن کوتاه  رو داستان کوتاه و یا هر متن کوتاه کوتاهی را مینیمال اسم بذاریم. اگر از این پنجره نگاه کنیم خیلی مسائل به نظر من متفاوت تر میشه.

کامبیز نجفی:

این بحث مینیمال که فرمودی کاملاً درسته. ضرورت زیست امروز منجر به ایجاد یک فرم