مجله اینترنتی چاغداش قشقایی

گرگین پورها به رسم تراژدی/ کامبیز نجفی

پرونده ویژه چاغداش تعداد بازدید :122 مشاهده تعدادنظرات : 0

 

مجله چاغداش, شماره هفتم

پرونده ویژه چاغداش: فرود, فرهاد

 

 

گرگین پورها به رسم تراژدی

کامبیز نجفی

 

یکی از بخت یاری های من این بود که در اوایل دهه هفتاد مرغ اقبال بر شانه ی من نشست و من آشنا شدم با یکی از نامدارترین و تاثیرگذارترین چهره ها در همه ی تاریخ فرهنگ و هنر قشقایی, استاد گرگین پور, و به واسطه ایشان پیوند خوردم با یکی از فرهیخته ترین و فرهنگمدارترین خانواده های قشقایی در سطح ایران. حکایت من با این خانواده و مواردی مثل موسیقی و ادبیات مفصل است و حکایت ها و روایت ها و حرف ها در سینه دارم, که یک دهان خواهم به پهنای فلک/تا بگویم شرح آن رشک ملک.

بدون مقدمه عرض کنم,  آن چه که بیش از موسیقی و ادبیات و دوستی ها, من را در نسبت با این حلقه تحت تاثیر قرار داد مسئله ای است به نام نابینایی, و یا بگوییم گفتمان کوری. برخی احتمالن برای رعایت برخی چیزها از نابینایی و روشندلی به جای کوری استفاده می کنند, ولی این مترادفات توفیری در اصل ماجرا ندارد و صورت مسئله همچنان حل نشده باقی مانده و پیش روی ماست .

برای اولین بار بود که چند نابینا را از نزدیک می دیدم, به ویژه این که با آن ها مراوده داشتم. این مسئله برای من قبل از هرچیز خیلی حیرت انگیز بود؛ و من به دقت رفتار این ها را می پاییدم و هزاران حرف و سوال و تردید در ذهن من درگیر می شدند. از مناظر مختلف, ابتدا همین سوال های معمولی که این ها چطور زندگی می کنند و خودشان کارهایشان را انجام می دهند و چطور درس خوانده اند و به این موفقیت ها دست پیدا کرده اند؟ ولی کم کم پرسش ها و درگیری هایی در ذهن من شکل گرفتند که سوال های کلان و معماهای فلسفی بودند که من را آغشته ی خودشان می کرد و همچنان با من هستند.

به عنوان مثال و یک خاطره,  در آن سال های بیست و دو سه سالگی این قدر تحت تاثیر قرار گرفته بودم که گاهی در خانه با پارچه چشم هایم را می بستم و تلاش می کردم دقایق و یا اگر دوام بیاورم ساعتی چند با چشم بسته زندگی کنم. هم به نیت درک مصائب فرود و فرهاد و پریچهر, و هم برای حس و درک  کردن احساس و ادراک آن ها. خوب, بدیهی است که شرایط چشم بسته ی من با پارچه برای یکی دو ساعت, هزاران توفیر دارد با کسی که از کودکی  نزدیک به نیم قرن است نمی بیند.

مثلن یادم می آید که فرود می گفت من رنگ ها را تقریبن فرموش کرده ام, فقط رنگ زرد و قهوه ای را به یاد دارم که همان رنگ هایی هستند که برگ ها را در پاییز به خود می گیرند. و یا حرف حیرت انگیزی که می گفت تصویر حبیب خان و مادرم را تقریبن فراموش کرده ام و چیزی مبهم و مه آلود از آن ها در ذهن دارم. پر بی راه هم نمی گفت و فرود فقط هفت هشت سال فرصت داشت دنیا را خوب ببیند, و حالا تقریبن نیم قرن از آن روزها می گذشت.

این موضوع سبب شد که من از همان روزگار هرجا و هر وقت که برخوردم و هنوز بر می خورم به اثری در ادبیات, شعر, داستان, تاتر و سینما و فلسفه که نسبتی داشته باشد با نابینایی, من را گره می زند به با این حلقه ی گرگین پورها. آثاری که هر وقت می خواندم, این ثلاثه ی غساله را به جای کاراکترهای آن قرار می دادم. سپس نسبت این ها را با آن پیدا می کردم و به چند و چون می پرداختم. مثل رستم و اسفندیار, نمایشنامه اودیپ شهریار, رمان کوری از خوزه ساراماگو, رمان آهنگ عشق از آندره ژید و آثاری از این دست.

یکی از نخستین این اثرها داستان بلند و والای رستم و اسفندیار است از فردوسی کلان, که یادم است همان ایام با فرود می خواندیم.

 

و نسبتی می یافتم بین اسفندیار و ثلاثه ی غساله یا ربعه ی گرگین پورها.

عبارت چشم اسفندیار که استعاره ای است از نقطه ی آسیب(معادل پاشنه آشیل یونانی) نسبتی دارد با گرگین پورها.

اما آیا ثلاثه ی غساله, چشم اسفندیار خودشان بودند؟ چشم اسفندیارِ قشقایی بودند؟ نه! یک بار از فرود یک جمله شنیدم, چیزی بود در حد شطحیات. و گفت من چشم قشقایی ام. و من این حرف اعجاب انگیز فرود را انتخاب کردم برای کتابم. این ها چشم قشقایی بودند. این ها این باور را به چالش کشیدند که چشم الزامن به معنای بینایی و دیدن نیست, و کوری الزامن مفهوم ندیدن را با خودش ندارد.

 

اثر دیگر که برای من نسبت داشت با حلقه ی چشم داران گرگین, نمایشنامه ی کلاسیک "اودیپوس شهریار" بود, اثر نامدار سوفوکل یونان باستانی, که پانصد سال پیش از میلاد مسیح زندگی می کرده است.

لایوس پادشاه شهر تبس است. همسر او ملکه یوکاسه فرزندی به دنیا می آورد که نام او را اودیپوس می گذارند. اما پیشگو به پادشاه می گوید که این فرزند تو را خواهد کشت. لایوس نوزاد را به ماموری می سپارد و می گوید او را معدوم کن. مامور دلش می سوزد و کودک را به چوپانی می سپارد. چوپان, نوزاد را به کشور همسایه می برد و به پادشاه تقدیم می کند. اودیپوس به سنین جوانی که می رسد برای یافتن پدر و مادر و زادگاه خود راهی سفر می شود. در راه به یک سردار جنگی و همراهانش برمی خورد. با آن ها درگیر می شود و سردار را می کشد. در راه به دروازه یک شهر می رسد که ابوالهول بر دروازه شهر نشسته است. هنگام ورود ابولهول می گوید هرکس بخواهد از دروازه شهر وارد شود باید به پرسش من پاسخ صحیح بدهد, والّا او را خواهم خورد. اودیپوس می گوید بپرس و ابولهول می پرسد آن چیست که هنگام صبح چهار پا, در وقت نیمروز دو پا و در هنگام غروب سه پا دارد. اودیپوس لختی فکر می کند و می گوید این موجود انسان است که در صبح زندگی یعنی در کودکی با چهار دست و پا راه می رود, در میانه ی عمر با دو پا, و در غروب زندگی با دو پا و یک عصا راه می رود. ابولهول از این جواب اودیپوس خشمگین شده خودش را از صخره پرت می کند و می کشد. بزرگان شهر شرط کرده بودند که هر کس شر ابوالهول را از سر مردم کم کند پادشاه شهر خواهد شد. پس اودیپوس به شاهی برگزیده می شود و با ملکه ی شهر ازدواج می کند. اوج داستان این جاست. شهر دچار طاعون می شود. اودیپوس دست به دامان یک غیب دان می شود, و او می گوید طاعون زمانی از شهر خواهد رفت که انتقام لایوس گرفته شود. اودیپوس در جستجوهای خود در می یابد آن سرداری که در راه به دست او کشته شده , لایوس پدر اوست, و این ملکه که با او ازدواج کرده و خوابیه مادر اوست. از فرط خشم و نومیدی چشم خود را می ترکاند و خودش را کور می کند. ملکه یوکاسه هم خودکشی می کند. و اودیپوس به همراه دخترش آنتیگونی به هیبت گدایان از تبس خارج می شوند.

خوب این داستان چه نسبتی دارد با اربعه ی گرگین پورها, یعنی فرهاد, فرود, پریچهر و مصطفا؟

نسبت بی نسبتی. اودیپوس به پادافره و مجازات این که چشمش ندیده است و  چشم او یارای کشف واقعیت و حقیقت را نداشته است, خود به دست خود, چشم هایش را کور می کند. نسبت بی تناسب و تفاوت این جاست که اوّلن اودیپوس خطاکار  است, و دوم این که  خودخواسته دست به این کار زده بود, ولی ربعه ی گرگین پور و همه ی نابینایان جهان نه به پادافره و عقوبت گناهی که کرده بودند, و نه به دست خود, که بی هیچ خطایی و به دست سرنوشت بینایی خود را از دست داده بودند. 

و تفاوت مهم تر این که اودیپوس شهریار, اسفندیار فردوسی, کاراکترهای نابینای رمان کوری از خوزه ساراماگوساراماگو, یا گرترود شخصیت دختر نابینای رمان آهنگ عشق از آندره ژید, این ها شخصیت هایی بودند بر روی کاغذ, ولی ربعه ی گرگین پورها پرسوناژهای عینی بودند که من آن ها را می دیدم و لمس می کردم. و به این نتیجه می رسیدم که با هر تاویل و تحلیلی این یک تراژدی است.

و همین موضوع عدم گناه و خطا, و عدم اراده, و البته فقدان هر راه چاره, باعث می شد که گرگین پورها به این موضوع معترض باشند.

و می دیدم که فرود بعد از چهل سال نابینایی هنوز با موضوع کنار نیامده بود و گاهی بنا به بهانه ها و موقعیت هایی خشم قهر و ناز او فوران می کرد. یادم است یک شب در یک میهمانی که خیلی رقیق شده بود و از من خواست شعری بخوانم و من شعر رعدی آذرخشی را خواندم که برای برادرش گفته بود که کر ولال بود. من خواندم:

من ندانم که به چشم تو چه رازی است نهان

که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوانم

 

یک جهان راز درآمیخته داری به نگاه

در دو چشم تو فرو خفته مگر راز جهان؟

 

چو به سویم نگری لرزم و با خود گویم

که جهانی است پر از راز به سویم نگران.

که ناگهان فرود منقلب و منفجر شد و های های گریست. خیلی کودکانه  و بی تعارف گریه می کرد و می گفت "برادر رعدی اگر نمی توانسته بشنود و حرف بزد لااقل می دیده است, ولی من نمی توانم ببینم."

این که عرض می کنم مربوط هست به پنجاه سالگی و چهل و اندی سال پس از نابینایی و فرود همچنان و هنوز معترض بود و عاصی.

فرهاد هم همچنان معترض بود. شاید در ظاهر به نظر می آمد که فرهاد کم تر عاصی است, ولی این طور نبود و شاید ناشی از این علت بود که فرهاد شخصیتی درونگراتر داشت و فرود برونگراتر بود.

از قضا آسیب زیاد دیده بود و شاید بیشتر از فرود. تا حدی که منجر به ترک تحصیل او شده بود. او قبل از این که در شیراز ادبیات بخواند, در دانشگاه اصفهان حقوق می خوانده است. دو ترم خوانده بوده است که مصادف می شود با اوج بیماری فرهاد. می گفت آن ایام از این کلینیک ها و دفاتر مشاوره وجود نداشت, و اگر این امکانات بود شاید من همان رشته ی حقوق را ادامه می دادم. شاید در این ایام دچار نوعی افسردگی شده بود, که خوشبختانه بنا به اراده ی قوی خودش و حمایت خانواده بر آن غلبه می کند و سال بعد وارد دانشکده ی ادبیات شیراز می شود. به هر حال روح او زخم خورده ی این تراژدی بود.

یک بار در آباده با فرهادجان حرف می زدیم و من از محبوبیت آن ها می گفتم و از اشتیاق مردم برای دیدن آن ها حتا برای یک نظر و یک عکس یادگاری, ولی فرهاد درآمد که "ما ممنون مردم هستیم( فرهاد و همه شان همیشه همین طور بودند, متواضع و قدردان مردم). گفت ممنون این مردم هستیم, ولی چه فایده که ما نمی توانیم این مردم را ببینیم." برای همین حرف فرهاد بود که یک رباعی گفتم و تقدیم کردم به جناب نازنینش:

صد آینه در چشم تو دیدن دارد

خورشید هوای بر دمیدن دارد

صد آینه بهر دیدنم چشم, ولی

این دیده ی من چشم ندیدن دارد

و یا وقتی فرهاد این دوبیتی باباطاهر را می خواند, که یک زمانی در دهه شصت زیاد می خواندند و یک ورژن آن با صدای زنده یاد شهین جهانگیری هم موجود است:

اگر دستم رسد بر چرخ گردون

از او پرسم که این چون است و آن چون

پیش خودم می گفتم اگر دست فرهاد برسد بر چرخ  گردون, چند و چون های او چه خواهد بود؟ یکی از چند و چون های او و اولین پرسش او در برابر چرخ فلک, یا سرنوشت یا طبیعت یا خدا موضوع و پرسش  "چشم" خواهد بود. و حدس می زدم کلمه و عضوی که در همه زندگی بیش تر از هرچیزی خیال آن ها را اشغال کرده است چشم است.

 این شکایت و اعتراض و پرسش خواهد بود. مثل ابوالعلاء. ابواعلاء معری شاعر و  فیلسوف نابینای عرب هم  از کسانی بود که در ذهن و خیال من نسبت دارند با اربعه ی گرگین پورها. او که معروف است به خیام عرب, نگاهی تلخ به جهان دارد و بر آن می تازد. وی هرگز همسر اختیار نکرد، لب به گوشت نزد.

اما چه نسبتی با اصحاب ربعه دارند؟

ابوالعلاء هم در چهار سالگی به مرض آبله بینایی خود را از دست داد. ولی با نبوغ و حافظه قوی که داشت در زمره ی یکی از بزرگ ترین شاعران و ادیبان و فیلسوفان عرب و خاورمیانه درآمد. از یک دوره از عمرش گوشه نشینی اختیار کرد و می گویند در همه ی عمر فقط یک بار پای از خانه ی خود بیرون گذاشت. نگاهی تلخ و بدینامه به هستی داشت. یک بیت دارد می گوید:

دنیا چونان ظرفی پلید و ناپاک است

و دارندگان آن همچون سگی حریص

و یا در جایی دیگر می گوید

ای دوست من, دنیا همچون مرداری است و ما پیرامون آن همچون سگانی پارس کننده هستیم

آن قدر متنفر از زندگی بود که آن را جنایت می دانست و وصیت کرده بود که بر مزار او بنویسند:

هذا جناه ابی علیَّ

و ما جنیتُ علی احد

(این جنایت پدر بر من بود

و من این جنایت را در حق هیچ کس نکردم)

گرگین پورها هم مثل ابوالعلاء معترض این وضعیت بودند, با این تفاوت مهم که بر خلاف نگاه بدبینانه و پوچ انگارانه ی فیلسوف عرب هیچ گاه نگاه پوچی و آبسورد به جهان نداشتند و همیشه خواهر و برادرانی بودند آرمانگرا, باورمند به آرمان های خود, و با انگیزه برای زیستن, خلق هنر, و کار کردن و کار کردن.

  "آمدن, رفتن, دویدن, در غم انسان نشستن, پا به پای شادکانی های مردم کار کردن, کار کردن, کار کردن, آرمیدن."(سیاوشکسرایی)

البته ابوالعلاء هم اهل کار بود و آثار برجسته و زیادی نوشته است, ولی تفاوتشان در این است که گرگین ها چندان نگاهی تلخ و گزنده به زندگی نداشتند.

و این ها بود که باعث می شد من درگیر فلسفه ایده الیستی شوم؛ و در مواجهه با مسائل کلانی مثل فلسفه ی خیر و شر, این ها و همه ی نابینایان جهان, شاهد مثال من بودند.

نه چندان عمیق و جدی ولی کمی خواندم. ابن سینا در شفا و ملاصدرا در اسفار, آگوستین قدیس و خیلی های دیگر. این موضوع آن قدر مهم و چالشی است که همه ادیان و مکاتب و فلاسفه به آن پرداخته اند و به گمان من همچنان حل نشده باقی مانده است.   

چند سال پیش در یکی از کتاب های همان زمان دانشجویی چشمم افتاد به یک جمله ای که در حاشیه ی یکی از صفحات ملاصدرا نوشته بودم. یادم آمد همان ایام که آن کتاب را می خواندم, که خیلی پیچیده بود و با یک ادبیات کهن و  متن مغلق که نمی فهمیدم. چند بار خواندم, ولی درنیافتم, و حس کردم که دارد لفاظی می کند . کتاب رو بستم. در حاشیه کتاب نوشته بودم:

"آقای ملاصدرا, قربانتان بروم, من که اصلن نمی دانم شما چه می گویید, و نمی دانم حرفتان صواب است یا خطا, ولی چیزی که من می دانم و الان مهم است این است که فرود و فرهاد و نابینایان نمی بیند. و شمای فیلسوف با دو چشم بینا می توانید این را بفهمید؟ و همه ی این تئوری ها و فلسفه های شما و دیگران, موافق و مخالف خیر و شر هیچ توفیری برای آن ها و کسان مثل آن ها ندارند."

 و این جا بود که به این نتیجه رسیدم که صدها هزاران صفحه ی فلسفه و تفسیر و شرح در موضوع خیر و شر که از یونان باستان تا حالا در همه ی جای جهان نوشته شده, و ملیون ها ساعت بحث و جدل در آکادمی های جهان, و این که آیا این نقصان مشمول خیر است یا شر, و همه ی این وراجی ها  به اندازی یک قروش برای این ها ارزش ندارد و این همه حرف  هیچ چشمی از نابینایان جهان را باز نکرده است.

البته حالا این این جمله ام را انکار می کنم و می دانم که اصلن قرار نیست فلسفه چشم نابینایان را باز کند, و این واکنش ناشی از چالش ذهنی من بوده است, ولی می توان در احکام آن تردید کرد. مثلن وقتی شیخ محمود شبستری می گوید:

جهان چون چشم و خط و خال و ابروست

که هر چیزی به جای خویش نیکوست

من متقاعد نمی شدم, چرا چون رنج فقط یکی از نابینایان دنیا کافی است که این ادعای شیخ شبستر را به چالش بکشد. 

علیرغم حافظ جان که اتفاقن با یقین می گوید:

نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش

که من این مسئله بی چون و چرا می بینم

من نمی دانم چرا خواجه چنین حکمی صادر می کند.

به خاطر همین هم معترض هستم به این تعبیر برخی از ما که ممکن هست ناشیانه و خوشدلانه تصور کنیم که این اتفاق باعث رشد هنر در این ها شد. این غلط است, چون همه ی نابینایان, هنرمند و انشمند و فیلیسوف نمی شوند. این استثناء ها کسانی هستند که بر هستی شوریده اند.  مطمئن نیستم, ولی اگر پستوی روانمان را کند و کاو کنند, این حرف شاید ناشی از سر خودخواهی رذیلانه ی ماست که رضایت بدهیم به رنج دیگران, برای این که ما موسیقی داشته باشیم, غافل از این که این موسیقی, محصول رنج و خشم