مجله اینترنتی چاغداش قشقایی

ثلاثه ی غساله/ سخن و شعر کامبیز نجفی در مجلس فرهاد

پرونده ویژه چاغداش تعداد بازدید :125 مشاهده تعدادنظرات : 0

 

مجله چاغداش, شماره هفتم

پرونده ویژه چاغداش: فرود, فرهاد


 

ثلاثه ی غساله

(سخن و شعر کامبیز نجفی در مجلس فرهاد. دهم دیماه نود و هفت. تالار حافظ شیراز)

 

 

سلام. خوشحالم که در خدمتتون هستم. قبل از هر چیز تشکر می کنم از آرش جان صفری و موسسه آوای هنر قشقایی که این مجلس رو برای فرهاد نازنین تدارک دیدن. آرش سال قبل هم، زمانی که فرهاد خان هنوز با ما بودن خیلی به موقع آیین نکوداشت خانواده گرگین پور رو برگزار کردن. جا داره که تشکر و قدردانی کنیم از دغدغه ی فرهنگی آرش جان. توی این راه رو شنودم که بعضی کسان آرش را توی این چند روزه رنجانده اند.

 زنبور درشت بی مروت را گوی

باری چو عسل نمی دهی، نیش مزن

 

لطفن آرش جان رو تشویق کنید.

 با این که من یک آدم رویابین و رویا پردازی هستم، هیچ گاه به خیالم نیومد که فرهادخان از ایوان ما پر بزنه تا این که من در مجلس ایشان بخوام شعر بخونم یا حرف بزنم. و اگر رویایی می بود، این فرهاد خان بود که باید در سوگ من ساز می زدن.

همی گفتم که خاقانی دریغاگوی من باشد

دریغا من شدم آخر دریغاگوی خاقانی

 در مورد خانواده محترم گرگین پور و فرود و فرهاد جای حرف بسیار است، و از مناظر مختلف میشه به این قضیه پرداخت. کمابیش صحبت شده و در آینده از این خانواده بیشتر حرف خواهند زد. ما عادت داریم که همیشه دیر میرسیم.

من دوست داشتم که امشب از یک منظر دیگه به این موضوع بپردازم. دوس داشتم که نسبت خانواده گرگین پور، به ویژه ثلاثه غساله یعنی فرود، فرهاد و پریچهر را با آثار تراژیک جهان بررسی کنم، مثل رستم و اسفندیار، ادیپوس شهریار، یا رمان کوری از خوزه ساراماگو، و یا رمان آهنگ عشق از آندره ژید؛ ولی متوجه شدم که اصلن وقت نیست و همه دوستانی که اینجا اومدن احساس کردم حرف رو کوتاه کردن و در حوالی ساعت هفت و نیم هستیم،ساعت موعود پایان برنامه.

 اگه اجازه بدید من این موضوع رو می ذارم برای یک فرصت دیگه. دوست داشتم در مورد این تراژدی،که احتمالن برای شما هم غیرمترقبه باشه، در مورد یک تراژدی کلان و یک فلسفه تراژیک و نسبت آن با با خانواده ی گرگین پور صحبت کنم. دوست داشتم که مثلن در مورد ابوالعلاء معرّی شاعر و فیلسوف نابینای عرب براتون حرف بزنم، و نسبت اون رو با گرگینپور ها در حد توان خودم تحلیل کنم.

یک شب یادمه که در اون پرسه زدن های شبانه مون فرود جان گفت که "کامبیز من در سه زندان زندگی می کنم، اول زندان نابینایی و بعد یک زندان بزرگتر به نام فلان و چنان و بعد در یک زندان بزرگتر به نام فلان. این ها حرف هایی بود که من رو درگیر مسائل کلان فلسفی و معماهای کلان هستی می کرد. وقتی که فرود گفت زندان بزرگ تر، این من را درگیر کرد که چقدر رنج برده فرود از این ماجرا که که میگه فلان و فلان زندانی بزرگ تر از زندان حتی نابینایی است. من امشب خودم را سانسور می کنم ولی در بیوگرافی فرود حتمان به این ماجرا و شخصیت شناسی فرود خواهم پرداخت. بعدها شعری از ابوالعلاء معری دیدم که شباهت غریبی داشت با این حرف فرود که گفت من در سه زندان زندگی می کنم. ابولعلا میگه:

 ارانی فی ثلاثه من سجونی

 فلا نال عن خبر نبیث

لفقد نظری، لزوم بیتی

و کون النفس فی الجسد الخبیث

 (خودم را در سه زندان می یابم

 و تو از این واقعه شوم مپرس

 نابینایی،خانه نشینی و قرار گرفتن روح در جسم پلید)

 با آن نگاه تلخی که ابوالعلاء به هستی داشت.

و همچنین نسبت ها و بی نسبتی های ابوالعلاء و ادیپوس شهریار رو دوست داشتم اینجا براتون عرض کنم، ولی وقت نیست. فقط اجازه بدید من یکی دو سه تا شعر براتون بخونم.

 اجازه بدید اول یک شعر برای فرهاد نازنین بخونم. اینجا روی صندلی که نشسته بودم یادم افتاد به شوخی های فرهاد با من در مورد شعر پست مدرن و اینکه تو شاعر پست مدرن هستی و این حرفها که در این موضوع با من شوخی میکردن، و یک حس عجیبی که داشتم در این شصت روز، این بود که خیلی دوس داشتم به فرهاد زنگ بزنم. یک بعد از ظهری بیموقع زنگ زدم و می خواستم یک چیزی رو بپرسم. فرهاد گفت که من بعد از ظهرها یک چرت میزنم، یک قیلوله ای می کنم. به جز بعد از ظهر ها هر وقت خواستی به من زنگ بزن. در این مدت شصت روز من همه اش دوست داشتم به فرهاد زنگ بزنم، حتی بعد از ظهرها،حتی اگه خواب باشه و اون رو بیدار کنم و بپرسم ازش.

 این شعر رو من سال ها پیش گفته ام, فقط شاید در یکی دو محفل خصوصی خونده باشم. امشب به یاد فرهاد نازنین میخونم:

سن قیوریلنده،اولنده، ها! ها! نفس نفس, کیم دئییر یوخودوم من؟

 سیخیلیردیم اؤزوم دن ،ییغیلیردیم قوجاغونگ دا؛ چوخ، چوخودوم من

 

 قاچاق  قوشمالار تئلینگه  دوزدوم، قوروق گؤزلرینگ دن اوپوش قازدیم

داراخلینگ دا چوخ  متل لر یازدیم، دوداغونگ خطینی اوخودوم من

 

یاتاغینگ بمب و باروت و بدن؛ قوجاغونگ وطن ، جنگ تن به تن

خرمشهریدینگ آلیشمیشدینگ سن؛ بیر یانان، باشی یوخ  موخ اودوم من

 

فینجان دا گؤزونگ، بشقاب دا تئل لرینگ, لیوان دا دوداغینگ،دادمادیم

یوموروق یئمیشدیم، قوسماق ایچمیشدیم, مزار اوتموشدوم، توخ اودوم من

 

 تئل لرینگ  گپ لری  اویناتدیردی؛ سؤزلری سیخدی, چینتدیردی

شعرلری بویاتدی, قینتدیردی؛ تئلینگ اینن خیال توخودوم من

 

من سنی کلمه دن دوزتدیم, تئل لرینگ قوشمالاندی, اوزاتدیم

اؤلدوردوم سنی, میخ اولدوم اؤزوم؛ منی مزارینگا توخودوم من

 

 

تئل لرینی دینگیردی و دئدی، بیزی تره میندیردی و دئدی

 ایشدئ، فینجان سیندیردی و  دئدی:سن  اولماسایدینگ  نه پوخ اودوم من؟

 

کوینگینگ سوگود ده کسیلمیشدی؛ کوینگینگ قانلانمیش قوسولموشدو

کوینگینگ اؤرکن دن آسیلمیشدی؛ نئیه کوینگینگ ده یوخودوم من؟

یک شعر دیگه میخونم. اگه بخوام در مورد خانواده فرهیخته و هنرمند گرگین پور سخن بگم.

 یک دهان خواهم به پهنای فلک

 تا بگویم شرح آن رشک ملک

مجله چاغداش در شماره آینده, پرونده ویژه مجله اختصاص داره به این خانواده و این موضوع. آن جا مفصل در خدمتتون خواهم بود، و اگه عمری باقی بود در کتاب "من چشم قشقایی ام" که سال هاست روی اون کار می کنم و تقریبن در مرحله بازبینی هست.

در این شبِ فرهاد نازنین دوست دارم از پریچهر جان هم حرف بزنم. پریچهر می گفت که ما سه نفر, این که می گم ثلاثه ی غساله حتمن متوجه شده اید که نظر دارم به شعر حافظ جان که میفرماید: ساقی، حدیث سرو و گل و لاله می رود وین بحث با ثلاثه ی غساله می رود

هر وقت این شعر رو می خونم این سرو، فرهاد بالا بلند رو در ذهن من تداعی می کنه و گل، فرودجان و لاله، پریچهر عزیز رو.

این که پریچهر می گفت ما انگار سه قلو بودیم پُر بی راه نمیگفت. این ها از کودکی تا دوران مدرسه، تا ایام دانشگاه و هنگام ازدواج سه گانه های جدایی ناپذیر از هم بودند. به قول کامبیز که میگه:

گؤزوم، گؤزونگ، گؤزوموز

سؤزوم، سؤزونگ، سؤزوموز

بیز اوچ دانا اولایدیگ

اؤزوم، اؤزونگ، اؤزوموز

 این ها این قدر به هم شبیه بودند که من تصور میکردم همه ی این سه نفر رو می شه در یکی از این ها ببینیم. و الان در این شب عزیز، فرهاد نازنین غایب بزرگ ماست. فرود جان هم حاضرِ غایب است. اما ازین ثلاثه ی غساله، پریچهرِ جان حاضر ماست.

 شاید این جور که این ایلغار عزرائیل بر ما هجوم میاره می ترسم که بمیرم و این احساسم رو در مورد پریچهر نگم. یکی از زیباترین و بهترین زنان عالم مادر من هست. البته همه ی مادران جهان زیباترین و بهترین مادران جهان هستن برای فرزندانشان؛ ولی این مادر، خدایگان من هست. البته در کنار خدایگانِ پدر. این رو از این منظر گفتم که مقدمه باشه برای این فانتزی و حس که دارم؛ که اگر قرار می بود من در جهان یک مادرخوانده داشته باشم، دوست داشتم پریچهر مادرخوانده ی من بود.

و شعر "گؤزلرینگ" کمترین کلمات یک پسر شاعر هس برای مادرخوانده اش. این پسرک بد میگه:

 

دومان لانیر, آیایدین دیر, آینا آتیر گؤزلرینگ

کوچچه لرده هایلاشیر, آلما ساتیز گؤزلرینگ

 

گون گرنشیر گؤزونگ ده,آی یئرلشیر گؤزونگ ده

چای ایرلاشیر گؤزونگ ده, قاش گؤز آتیر گؤزلرینگ

 

چیچک چیراغ دان آلیر, گونو ایاغ دان سالیر

منیم گؤزوم دن چالیر, هاردا باتیر گؤزلرینگ؟

 

اوزاغ چایا دولاشیر, قرنگی یه بولاشیر

قیزیل قورد دور, اولاشیر, آیا چاتیر گؤزلرینگ

 

فینجانا دوشموش گؤزونگ, آغزینی آچموش گؤزونگ

آغزونو آچموش  گؤزوم, گؤزوم اوتیر گؤزلرینگ

 

گورسدمه دیر گؤزلرینگ,گورسدمه یی گورسدیر

گونو داغ دان چاخاردیر, چایا قاتیر گؤزلرینگ

 

دوداغوم و گؤزلرینگ,قوجاغوم و گؤزلرینگ

تیکان لانیر کورپوگونگ, منه باتیر گؤزلرینگ

 

آینایا آی میندیدیر, آیایدونو یاندیریر

آینا لارو سیندیریر, گلیر یاتیر گؤزلرینگ

و اما یک شعر آماده کرده بودم و دوست داشتم که برای هماجان بخونم. سرکار علّیه هما خانم بهمن بیگی همسر نازنین فرهاد جان، که متوجه شدم تشریف ندارن. جاشون خیلی خالی هست. هما به مدت بیش از ۴۰ سال همیار و همکار و مرغ بوتیمار فرهاد بود. شما اگر در قامت فرهاد دقت کرده بودید، مردی میدیدید بلند بالا،شیک، آراسته، اتو زده و شانه خورده. شاید این، ناشی از شخصیت فرهاد هم می بود، ولی اگر نبود ذوق، دقت و وسواس هما جان، فکر نمیکنم فرهادخان اینقدر مرتب و به سامان می بودن. یا اگر به خونه فرهاد و هما رفته بودید مواجه می شدید با یک خانه خیلی مرتب و دلپذیر؛ که این آشیانه ی شاعرانه و عاشقانه رو هما تدارک دیده بود برای فراغت فرهادجان.

 من این شعر رو می خونم برای هماجان که اینجا جاشون خیلی خالی هست. البته این شعر مربوط به یک فضای دیگه هست و سال ها پیش گفته ام و مشخص هست که ارجاعات اون چیز دیگری است، ولی به عنوان یک دسته گل آوردم خدمت هما جان.

 امیدوارم که بخشی از اندوه هما، چنلی و خاندان گرگین پور بر شانه من هم باشه.

دوست دارم  مادیانی را

که مادر تو شد

و تو با شیهه ی یک شعر

از دنده ی چپ من به دنیا امدی

تا من سیگارم را

با لب های کرگدنی روشن کنم!

که سرکارخانوم

شما باشید

 

آب را در گلویت می دیدم

وقتی که قاه قاه می خندیدی

و کلمات دندان هایش

از تاریخ بیهقی افتاده است

 

با موهای تنباکو

و چشم هایش انگار

همیشه افتاده باشد توی  شیشه ی عطر کنزولئوپار

 

و برای دیدن تو

آب را تلخ می نوشم

سر ریز می شوم از گلویت

و اسم تو اول همه ی لیوان ها ست

 

دم کرده ی موهایت

جای  دموکراسی  را عجالتا پر می کند

و انگشت هایم شعری

که پیراهنت را قیچی می کند

تا من  آزادی را تسخیر کنم

 

گوش هایش گندم بود

و نانواهای مست

نان های دیوانه را

بین شاعران جهان تقسیم  می کردند

و من تلو تلو می خورم  دهانت را

 

و آزادی

روزی باشد که پیراهنت

سنگ قبر من

و من عریان ترین مرده ی زمین باشم

 

نگران  دل های تنگمان نباش

این تابوت برای ما دو نفر جا دارد

 

 

 

 

 

مارا در فضای مجازی دنبال کنید
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مجله الکترونیکی چاغداش قشقایی می باشد.
Copyright - Developed By Alpar©