مجله اینترنتی چاغداش قشقایی

رسالت مصی بی بی بودن/ کامبیز نجفی

پرونده ویژه چاغداش تعداد بازدید :106 مشاهده تعدادنظرات : 0

 

مجله چاغداش, شماره هفتم

پرونده ویژه چاغداش: فرود, فرهاد

 


رسالت مصی بی بی بودن

کامبیز نجفی

 

 

دختر محمودخان, کلانتر تیره بهمن بیگلوست و خواهر محمد بهمن بیگی بنیانگذار آموزش عشایر ایران. اما چنان کرد که خود و فرزندانش را نامدار کرد, که حالا خیلی ها را در نسبت با او می شناسند.

در سال 1320 با استاد حبیب خان گرگین پور ازدواج کرد.مصی بی بی می گوید" من مایل به ازدواج نبودم, چون بچه بودم و نمی توانستم از پدر و مادرم جدا بشوم."

اما نمی دانست که این ازدواج یک داستان پرماجرا و یک داستان پر آب چشم خواهد بود. از هشت فرزند او چهار تن نابینا شدند و یکی فلج بود و در کودکی درگذشت.

فرزندان او پریچهر کارشناس ارشد ادبیات, فرود کارشناس ادبیات و موسیقی و نوازنده ویلون و کمانچه و ..., فرهاد دکترای ادبیات و نوازنده ی آکاردئون, درنا لیسانس تاریخ, الله قلی لیسانس زیست شناسی و نوازنده ی تنبک و نقاره, غلامعلی لیسانس موسیقی و نوازنده ی ستور و نقاره, مصطفاقلی نوازنده ی تار هستند. این ها ورودی های دانشگاه دهه ی چهل و پنجاه هستند, که تحصیلات آکادمیک دور از دسترس و سخت بود و داتشگاه دارای منزلت و اعتبار بود.

از مصائب, رنج ها, کوشش های نفسگیر اما خستگی ناپذیر, بیم ها و امیدهای او در بخش های دیگر(مقالات و گفتگوها که در همین شماره مجله چاغداش منتشر شده است) کم و بیش و گفته ایم و فعلن و در این مقال در می گذرم.

اغراق نمی کنم, اما او را یکی از زنان متفاوت در جهان می دانم. جهانی که هیچ وقت از زنان حیرت انگیز خالی نبوده است, اما او در جنس و حوزه ی خود کم نظیر و حتا شاید بی نظیر است. در نسبت با موضوع نابینایی کدام مادر را می شناسید که چهار فرزند نابینای خود را تا مدارج عالی تحصیل و هنر پرورش داده باشد؟ در جهانی که برخی زنان, فرزندان معلول خود را سر راه می گذارند و یا به مراکز ویژه می سپارند, چنین زنی که بچه های معلول خود را به دندان می گیرد و به آب و آتش می زند تا آنان را شکوفان کند, و چنین کارنامه ای برای خود رقم می زند, حیرت انگیز و متفاوت و کم نمونه است.

در کودکی برای بچه ها کتاب می خوانده است. از شاهنامه و سعدی و حافظ تا حسین کرد شبستری و جمالزاده و هدایت. با بچه هایش دوست  بوده است و آن ها می گویند در کودکی با ما بازی های رایج کودکانه می کرد. فرهاد می گفت نمی دانستیم که او مادر ماست, به گمانمان یک دوست و یکی از همبازی هایمان است.  

از دیگران بسیار شنیده ام که زنی بسیار مهربان و نوعدوست  و سخاوتمند بوده و همیشه غم خانواده های اطراف خود را در سال های تنگدستی داشته است. 

این طبیعی است که او نیز به عنوان مادر عاشق فرزندان خود باشد, اما حساب همت و انگیزه و کاردانی و تدبیر است.

عاشق فرود است. و این بدیهی است. به من گفته است که چه قدر او را به ناز بزرگ کرده بود و ارباب بود برای خودش و هرچه می خواست می کردیم(رجوع کنید به گفتگوی من و ایشان با عنوان بیم ها و امیدها). خاطره ای نقل می کنم در این موضوع.

در ایام دانشجویی من و اقامت فرود در شیراز, او در در مدرسه ی شوریدی شیرازی که مدرسه نابینایان است درس می داد, اما چندان منظم نبود و غیبت کرده بود و پرونده ای برایش تنظیم کرده بودند. از قضا یکی از همکلاسی های من در دانشگاه در اداره ی آموزش و پروش مصدری داشت و من برایشان از فرود و مرتبه و خدماتش گفتم و از ایشان خواهش کردم در این امر مساعدت کنند. ماجرا را به حبیب خان گفتم. چند بار من و حبیب خان و مصی بی بی و فرود به دفتر ایشان رفتیم برای دیدار و حل ماجرا. در یکی از این دیدارها مصی بی بی در سن حدودن حوالی هشتاد سالگی با آن لباس عشایری بر منبر رفته و داد سخن داده بود و از شعر و سخن و حدیث چنان به دست و پای آن مقام ریخت که ایشان را حیران و مسرور کرده بود.

من که اعجاب و لذت آن جناب را دیدم, افزودم که ایشان خواهر استاد بهمن بیگی هستند و حتمن آوازه ی خدمات و سخندانی ایشان را شنیده اید, و این ها نسب فضل و هنر از هم می برند. آن مقام که گویا آقای بهمن بیگی را می شناخت و خدمتشان ارادت داشت خوشحال تر شد و بر محبت و عنایت خود افزود و از مصی بی بی پرسید, عجب, پس شما خواهر آقای بهمن بیگی هستید؟

مصی بی بی لبخندی زد و با غرور گفت: "بلی, محمد برادر من است, او مرد بزرگی است و من به او افتخار می کنم, ولی من مادر فرودم."

آن جا بود که دانستم عشق مادر به فرزند, و به ویژه فرزندی غرورآفرین حکایتش چنان است که برادر نامداری چون بهمن بیگی را تحت شعاع خود قرار می دهد.

غم فرود او را پیر کرد. از آن سال ها که بیماری فرود روی نمود, او دم به دم غمگین تر و فرسوده تر و پیرتر شد, اما روحیه ی عجیب خود را هیچ از دست نداده بود. در هشتاد سالگی دفتری داشت و در آن چیزهایی از شعر و خاطره می نوشت. وقتی پرسیدم  برای چه می نویسد, با همان انگیزه و انرژی جوانی گفت که می خواهم این ها را چاپ کنم. چنین پرانرژی و امیدوار بود و خستگی ناپذیر.

ولی مرگ فرهاد او را از پای انداخت. بعد از فرهادخان ناگهان فروریخت. حالا هنوز دهانش مونس شعر است و هزار حرف و حدیث؛ هنوز کنجکاو است و پیگیر و مهربان و قدردان, اما دیگر زمینگیر مرگ فرهاد شده است. از شیطنت ها و بعضن خودخواهی های کودکانه ی فرود یاد می کند, اما همیشه از فرهاد را موصوف می کند به عناوینی چون عاقل و ساکت و سربه راه و قانع. فرهاد نیز فرزند خوبی برای او بود. هر بار که چند روزی در خانه ی ایشان می ماندم, می دیدم که فرهاد خودش را موظف می دید که هر یکی دو روز حتمن سری به مادر و خواهر بزند و گاهی مساعدتی برای رتق و فتق امور خانه.

مصی بی بی پیر شده است.

 

 

مارا در فضای مجازی دنبال کنید
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مجله الکترونیکی چاغداش قشقایی می باشد.
Copyright - Developed By Alpar©