مجله اینترنتی چاغداش قشقایی

سندهای مصی بی بی/ کامبیز نجفی

پرونده ویژه چاغداش تعداد بازدید :75 مشاهده تعدادنظرات : 0

 

مجله چاغداش, شماره هفتم

پرونده ویژه چاغداش: فرود, فرهاد

 

سندهای مصی بی بی

کامبیز نجفی

 

 

سال نود و چهار فرود را که سخت رنجور بود برای چند ماه به آباده و خانه ی مادر آوردند. روزگار دشخوار و تلخی بود، هم برای فرود و هم برای کسانش. من هم چند روزی برای دیدنش به آباده رفتم. بعد از هجوم تاتار بیماری، نخستین بار بود که می دیدیمش. باور نمی کردم من را که چند سال این همه ورِ دل هم بودیم نشناسد و به یاد نیاورد، تا این که دانستم حافظه اش سخت مشوش تر و پریشان تر از آن است که شنیده بودم. اما یکی دو روز که برایش حرف زدم و از شعرها و حرف ها و خاطرات مشترک گفتم، کم کمک خاطرش می جنبید. آن سال ها که میزان بود و قبراق، حالش را می دانستم و دلش را لمس می کردم، و مراعات می کردم. برایش کتاب می خواندم، به گردش می بردمش، به حرف می گرفتمش، علائق و سلائق و دلبستگی ها و حساسیت هایش را می دانستم و همین چیز ما را به هم پیوند می زد. حالا هم که پریشان بود و مضطرب، برایش از شعرهایی می خواندم که دوست می داشت، روی ویلچر و توی حیاط می چرخاندمش، شوخی هایی را که دوست داشت باز برایش نقل می کردم، غذا و داروهایش را می دادم، جامه هایش را عوض می کردم، با هم سیگار می کشیدیم؛ تا کم کم و نم نم کامبیز را کمی به یاد آورد. بعد از دو روز، شبی را به خانه ی دوست، پیران عزیز رفتیم. صبح که برگشتیم مصی بی بی گفت "کامبیزجان، کجا رفتی که فرود دیشب تا حوالی صبح زنجموره می کرد و تو را صدا می زد."

پریچهر گفت" تا همین دو سه ساعت پیش بیدار بود و تازه خوابش برده است."

دانستم و خوشحال شدم که من به خاطر او برگشته ام. آن روز قرار بود که برگردیم، ولی این را که گفتند، علیرضا و گوهر را متقاعد کردیم که یکی دو روز دیگر هم بمانیم.

فرهاد نازنین هم بود و گاهی نزد ما می آمد؛ و حرف و شعر و موسیقی. به او پیشنهاد یک گفتگو دادم. با روی گشاده اش پذیرفت و یکی دو سه نشست در خانه حبیب خان و خودش به حرف و گفت نشستیم. خیلی خوشحال و مفتخرم که این گفتگوها را گرفتم و خیلی پشیمان که چرا این همه کم؟

یکی از  شورترین زخم ها در کارهای فرهنگی ام از دست دادن مجموعه  گفتگوهایی بود که با حبیب خان و فرودجان در دهه هفتاد گرفته بودم.

به هر حال چنین گذشت، و از دیدن فرود بعد از سال ها لبریز شوق بودم، اما این روزگار آشفته اش دل آدم را نمک اندوه می زد.

چند روز پیش که باز گذرم به آباده افتاد و چند روز در محضر نازنین مصی بی بیِ جان و پریچهر نازنین اتراق کردم، دفترچه یادداشت مصی بی بی را یافتم، که مربوط به همان ایام اقامت فرود در آباده است. یک تقویم که در حوالی نود سالگی با دست و خطی لرزان چیزهایی  در آن نوشته است، به فراخور حال و خیالش. نشستیم و با هم خواندیم. حالا دیگر خیلی رنجور است. بیماری فرود او را نیمه تمام و مرگ فرهاد او را خلاص کرده است. آن سال ها هنوز لبریز امید بود و می گفت فرود جان انشالله خوب شود و بیاید و جشن بگیریم و از این حرف ها. ولی حالا دیگر از این رویاها نمی بافد و بعد از فرهاد دیگر بریده است. پریروز آن قدر بیتابی و مویه کرد برای فرهاد که حالش ویران شد، که طبیب بر سر بالینش آوردیم. اما هنوز حیرت انگیز است. الفت عجیبی با شعر دارد و هنوز دمی از دهانش نمی افتد. یک مجموعه گفتگوی شنیدنی با او دارم، از همان سال های پیش. این بار رفته بودم که آن ها را پی بگیرم، ولی خاطرش دیگر چندان میزان نیست.

این چند خط کوتاه که چند روز اول آن را نقل می کنم، و از قضا در روزهای نوروز نود و چهار نوشته شده است، برای من حکم یک سند دارد:

 " امروز اول فروردین است، به امید خدا منتظرم شاید رحمی به جانب ما کرد. ای خدای مهربان، رحمی به حال ما کن. نمی دانم چه می خواهم، خدایا به دنبال چه می گردم شب و روز؟

نگاهم غوطه ور در تیرگی ها

به آهنگ دل خود می دهم گوش

فعلن روزگاری ندارم. فرود بسیار از بین رفته و من هم سنگ زیرین آسیاب هستم. تلخ است، ولیکن چه کنم؟گر نکنم دنیا برایم سخت گرفته می شود. تا چه شود؟!

 قراری کرده ام با می فروشان

که روز غم بجز ساغر نگیرم

من آن مرغم که هر شام و سحر

زبام عرش می آید سفیرم.

 

امروز دوم فروردین است.

 خداوند به فرود رحم کند. این دفتر یادداشت را غلامعلی عزیز و مهربان برای من گرفته است.

خواب و بیداری من چون نگرم هر دو بلاست

 آه از خوابم و ای داد ز بیداری من.

 سوم فروردین است. امروز هم گذشت. باز هم فرود بیداد می کند.

 نمیدانم حدیث نامه چون است

همی دانم که عنوانش به خون است.

 بی اندازه ناراحتم. چاره ای جز صبر ندارم. صبر تلخ است. چه کنم گر نکنم؟ نمی دانم چه بنویسم.

 خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود.

 چهارم فروردین است. امروز هم گذشت. ولی بی اندازه بد گذشت. فرود می نالد،  من هم زجر می کشم. چاره ای ندارم جز این که بسوزم و بسازم. کسی را ندارم که اقلّن پیشم بنشیند، کمکم بکند.

 این همه هیچ است، چون می بگذرد.

 از زندگی و بخت نافرجام، نه کافر نه یهود نه مسلمان روزگارم را نبیند. بی اندازه دشوار است.

 به پرسیدن حافظ قدمی پیش بنه

زان پیش که گویند که از دار فنا رفت

نمی دانم چه می خواهم خدایا؟ به دنبال چه می گردم؟

 

پنجم فروردین. امروز هم می گذرد، ولی با خون دل. چه گذشت؟ مثل این که سیخ از کباب می گذرد. روزگار سخت و ناگواری دارم. کسی هم ندارم که فریاد رسد. یعنی از از دست کسی بر نمی آید که برسد.

من که دارم در گدایی گنج سلطانی به دست

کی نظر بر گردش گردون دون پرور کنم؟ لاله ساغر گیر و نرگس مست و بر ما نام فسق

 داوری دارم بسی، یارب که را داور کنم؟

بس بگردید و بگردد روزگار

دل به دنیا در نبندد هوشیار.

 

هفتم فروردین. باز هم گذشت. دنیا برای من دنیای فلاکت و بدبختی است.

نه تب دارم نه جایم میکند درد

همی دانم که رنگم می شود زرد...."

 

این چند خط کوتاه برای من حکم یک سند دارد. سندِ یک پدیده ی حیرت انگیز به نام مصی بی بی، و پسری ابوالعجائب به نام فرود، که هر دو سقف فلک را شکافتند و طرحی شگفت درافکندند؛ اکنون اما در سرنوشتی حیرت بار و اندوه زای با خطی تلخ نوشته می شوند. سند بی مرادی روزگار و بی مرامی مردمان. سندی است بر تردید ما که، آیا قشقایی ها مردمانی قدرشناس اند و سپاسگزار و داننده ی مسئولیت و برپای دارنده ی تعهد یا نه؟

انگار این رسم دنیاست که آدم های کلان و خاص حتمن سرنوشت متفاوت و عجیبی داشته باشند.

 

 

*این روزها فرود در تهران، و با همسر  هنرمندش افسانه خانم و فرزندان نازنینش دنا و کاوه و صبا زندگی می کند، و آن ها او را تیمار می کنند و غمش را می خورند. فرود عاشق افسانه و بچه هایش بود. عمرشان دراز و شاد باد!

کامبیز نجفی، ۲۲بهمن نود و هفت

 

????

مارا در فضای مجازی دنبال کنید
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مجله الکترونیکی چاغداش قشقایی می باشد.
Copyright - Developed By Alpar©