مجله اینترنتی چاغداش قشقایی

فکر کنم شبیه غلامحسین ساعدی باشی / کامبیز نجفی

پرونده ویژه چاغداش تعداد بازدید :112 مشاهده تعدادنظرات : 0


مجله چاغداش, شماره هفتم

پرونده ویژه چاغداش: فرود, فرهاد

فکر کنم شبیه غلامحسین ساعدی باشی

کامبیز نجفی

 

یک شعر از من منتشر شد در سال هفتاد و دو شعری که اولین شعر من بود و البته شعر نبود و یک مشق نظم بود, در پیشانی شعر نوشته بودم "تقدیم به خنیاگر ایل قشقایی استاد فرود گرگین پور".

استاد شعر را در روزنامه ی خبر دیده بود.

 آن سال از تهران آمده و ساکن شیراز شده بود. جایی دیدیم همدیگر را و من مفتخر شدم به دوستی با دردانه ی موسیقی قشقایی. شدیم  رفیق گرمابه و گلستان. خلق و خوی و حس و دل و دماغش را می دانستم چیست و همه ی این ها را رفیقانه و مشتاقانه رعایت می کردم.

کمی بعد همراه استاد راهی آباده و  خانه ی حبیب خان شدیم, که یکی از خانواده های فرهیخته و فرهنگمدار قشقایی و ایران بودند. و برای اولین بار حبیب خان استاد کلان ,مصی بی بی زنی با هزاران چشم. فرهاد نازنین که تجسم اخلاق و هنر بود. و البته پریچهرِ جان, که حرمت زن بودنِ یک چشم است. هنرمندان عزیز الله قلی رفیق و غلامعلی شفیق, و نیز درنا خانم و آلما جان.

آن روزها من هم شیفته ی موسیقی بودم و باید این وجه خانواده ی مغنیان من را می گرفت, که گرفت. البته پیش از آن در نوجوانی مشق نی می کردم, ولی در یک سفر با فرود به تهران تار و سه تاری خریدم و پیش یک معلم موسیقی در شیراز و از فرود, و گاهی که فرصت دیدار حیبیب خان اتفاق می افتاد از ایشان مشق می گرفتم.

در یکی از همین سفرها که با فرود از اصفهان به شیراز می آمدیم, یکی چند شب در خانه ی استاد بیتوته کردیم. حلقه ی مغنیان جمع بودند, حبیب خان, فرود, فرهاد. من در پرتو انرژی موسیقی قرار گرفته بودم که حبیب خان وزیر موسیقی قشقایی است و به خیالم آمد فردا با ماژیک, دزدانه روی در خانه ی حبیب خان بنویسم: وزارت موسیقی قشقایی. فردا فراموش کردم, ولی در جاده ی شیراز به فرود گفتم که چنین نیتی داشتم. فرود هم خندید و یک شوخی هم با حبیب خان کرد و شعری خواند از ماذون و گرگین ششبلوکی و خوریاد پنجعلی, که این شعر ماذون را که دستکاری کرده بود و گاهی می خواند:

گرگین ششبلوکی و خوریاد پنجعلی

خوردند مال مردم, به مرور اژدها شدند.

اما, علاوه بر موسیقی, و شاید بیشتر, حلقه ی اتصال من با ایشان ادبیات بود, که هر سه شان دانش آموخته ی ادبیات بودند از دانشگاه. فرود کارشناس, پریچهر کارشناس ارشد, و فرهاد هم که دکترای ادبیات گرفته بود. امتیاز خاصی که داشتند, این بود که در ایام تحصیل و نیز اقامت در تهران  همنشین و دوست نزدیک بودند با چهره  های نامدار مثل رسول پرویزی, ابراهیم گلستان, غلامحسین ساعدی, سیمین بهبهانی, رهی معیری, سعید سلطان پور, جواد مجابی, اخوان ثالث, و .... من هم که تازه ویروسیِ شعر شده بودم و دانشجوی ادبیات بودم(منظورم دانشجوی عرفی و ذوقی, والّا حقوق می خواندم مثلن).

برای چون منی که در به در می گشتم از این چهره ها چیزی بشنوم, این ها یک منبع و شاهد عالی بودند برای من و لذت می بردم از مصاحبت آن ها در مورد ادبیات و این کسان.

به ویژه این که من در همان سال هفتاد و دو شروع کرده بودم به تجربه ی شعر نو در قشقایی. فرود یک بار به من گفت که این غزل تو, همان که به او تقدیم کرده بودم, یک تم خوب دارد و ریتم آن خوب است و می شود روی آن یک آهنگ گذاشت. یک ملودی هم ساخته بود و گاهی می نواخت. من آن سال هفتاد و دو داشتم اولین نوشته هایم را در شعر نو قشقایی تجربه می کردم؛ و همان روزها با فرود در این موضوع صحبت می کردیم که آیا موسیقی سنتی فارسی و یا مقامی قشقایی می تواند با شعر نو و مدرن کار شود یا نه؟

به همین خاطر به فرود گفتم که من اخیرن دو سه تا شعر آزاد به زبان ترکی قشقایی گفته ام و چطور است امتحان کنی و ببینی می شود با موسیقی قشقایی کار شود یا نه. فرود خیلی استقبال کرد و یک ملودی مقدماتی هم کار کرد, ولی متاسفانه من ضبط نکردم. خیلی حیف بود, چرا که اولین تجربه در این نوع بود, هم شعر و هم موسیقی.

من را خیلی تشویق می کردند, هم فرود و هم فرهاد و پریچهر. یک روز صبح از او خواستم که یکی از شعرهایم را با خط بریل بنویسد, برای یادگاری. روی یک مقوای کاهی این شعر را نوشت:

گوی چیله ین بیرجه چوول

بوز باغلامیش چنلی چؤل ده!

اینانما کی چیچک بیچن اوراقچی لار

بور دان گچه لر

گچه لر کؤرپه گویجه قوخونگ دن

و در پایانش اضافه کرده بود "امروز من و افسانه و صبا با کامبیز می رویم فیروزآباد. به زنجیران هم سر می زنیم. زنجیران را دوست دارم."

اولین بار که دیدمش در جایی, در حد معارفه و گفتگو, قرار گذاشتیم برای یک نشست و مهمانی در خانه ی ما در شیراز. من به خاطر دانشگاه در شیراز و در خانه فامیلمان آقایان مرادپور سهرابخانلو  زندگی می کردم. آن شب مجلس شعر بود و موسیقی و حرف و کلام.

آخر شب رفتیم به اطاق من که بخوابیم, که نخوابیدیم و نشستیم یکی چند ساعت تا دیر وقت حرف ها زدیم. نیمه های شب بود و توی رختخوابمان دراز کشیده بودیم و حرف می زدیم. فرود ناگهان نیم خیز شد و کنار من نشست و کف دست هایش را روی صورت من گذاشت و پیشانی و ابرو و چشم و بینی و لب ها و چانه ی من را با دقت و تانی لمس می کرد. کارش که تمام شد لبخندی زد و گفت "خوش تیپ هستی. سبیلت هم قشنگه."

آن شب اولین شب دیدار ما بود و شاید من نمی باید وارد چنین حریمی می شدم و در حوزه ی چشم چیزی می پرسیدم, ولی پرسیدم "استاد, تصورتان از قیافه ی من چه بود؟ "

گفت:" فکر کنم شبیه غلامحسین ساعدی باشی."

صورت غلامحسین را هم حتمن لمس کرده و دیده بود,که با اوخیلی رفیق بود. به گمان من در واقع عاشق دو نفر بود, غلامحسین ساعدی, سعید سلطان پور.

آن شب من این تشبیه را یک ستایش تلقی کردم و اعتراف می کنم با یک شعف کودکانه در آن سن و سال بیست و دو سه سالگی قند توی دلم آب شد. چون هم خود من ساعدی را دوست داشتم و کتاب هایش ر خوانده بودم, و خصوصن زندگی اش به ویژه با آن فرجام تلخ برایم قابل توجه بود, و هم این که آن شب فرود چند بار از ساعدی حرف زده بود, با احساس و تاثر و رفیقانه.

بعدها هم که فرهاد و پریچهر مکرر برایم از ساعدی گفتند, دانستم که یک پیوند عمیق حسی بین این ها و ساعدی هست و هرسه شان با یک عشق عمیق از ساعدی می گفتند. نمی دانم این ساعدی چه جور آدمی بوده که این ها این همه از انسانیت او می گفتند. این عبارات انسانیت و انسان و انسان کامل را بارها و بارها از دهان فرود و فرهاد و پریچهر در مورد غلامحسین شنیدم. فرود یکی از موومان های کوراوغلو را که می خواند: "گئدیدیم خونکارینگ کندیدنه, ال سالایدیم کمر بندینه"؛ که ترجیع آن را عوض کرده بود و به جای عیوض می خواند: قولو گل, قولو گل. که منظورش از قولو غلامحسین ساعدی بود.

فرود خلق و خوی مهربانی داشت.

یک روز بعد از ظهر از خواب بیدار شدم و دیدم فرود نیست. نگران شدم. گشتم و صدا زدم, توی خانه نبود. سراسیمه به کوچه دویدم. توی کوچه زیر درچند درخت اوکالیپتوس و روی یک تخته چمن با چند کودک نشسته بود و می گفتند و می خندیدند و برایشان و با هم ترانه می خواندند.

روابط عمومی خیلی خوبی داشت. دکتر فرهاد هم از این حسن و امتیاز او یاد می کرد.

جستجوگر بود. در نوجوانی و جوانی هم که دنبال موسیقی و ادبیات بوده است, همواره در پی اساتید بوده و با آن ها الفت می گرفت و به خانه دعوتشان می کرد. کم تر کسی از شاعران و اساتید دهه چهل و پنجاه و شصت را می شناسم که نسبتی با این خانواده نداشته باشد. همیشه دنبال کسی بود که برایش کتاب بخواند. فرهاد و پریچهر هم همین طور. آن ها می گفتند در کودکی و نوجوانی هر مهمانی که از در وارد می شد بلافاصله کتابی می دادیم دستش و از او می خواستیم برایمان بخواند.

من هم که آن سال ها خوره ی کتاب بودم, و همین مارا بیشتر به هم پیوند می داد.

اما بسیار حساس بود, با حسی قوی. شاخک هایش خیلی حساس بود.

یک شب مردی در مجلس بود که صدای بدی داشت و فالش می خواند. در واقع این کاره نبود و وسط ساز فرود با کفش آمده بود. به فرود برخورده بود, اما شیطنش گل کرده بود و همراه آواز او که ساز می زد, آرشه را با شدت روی ویلون می کشید و صدایی فالش و نابهنجار تولید می کرد.

 یک روز گفت که استاد رضوی سروستانی به دنبالش فرستاده و از او دعوت کرده برای دیدار و ساز و آواز. از من خواست که با او همراه شوم, ولی امتحان داشتم و نتوانستم. وقتی برگشت نمی دانم چرا, انگار حس خوبی از آن مجلس نداشت و گویا رفتار و گفتار یکی دو نفر از مهمانان به دلش ننشسته بود. و شاکی بود که استاد قول داد کپی نوارها را برایش بفرستد و نفرستاد. حتمن در آرشیو آقای رضوی سروستانی موجود است و باید شنیدنی باشد.

 

مارا در فضای مجازی دنبال کنید
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مجله الکترونیکی چاغداش قشقایی می باشد.
Copyright - Developed By Alpar©