مجله اینترنتی چاغداش قشقایی

سرگذشت/ گفتگوی کامبیز نجفی با استاد فرهاد گرگین پور

پرونده ویژه چاغداش تعداد بازدید :121 مشاهده تعدادنظرات : 0



مجله چاغداش قشقایی

پرونده ویژه: فرود, فرهاد


سرگذشت

گفتگوی کامبیز نجفی با استاد فرهاد گرگین پور


 


کامبیز نجفی: شنوندگان عزیز رادیو چاغداش, سلام. امروز دهم اسفند هزار و سیصد و نود و چهار, در خدمت آقای دکتر فرهاد گرگین پور هستیم و  با ایشان یک گفتگو انجام می دهیم. دکتر جان, خیلی ممنون.

فرهاد گرگین پور: شما خیلی لطف کردید که با من این گفتگو را ترتیب دادید. زحمت کشیدید. باید ترکی صحبت می کردم, ولی چون شما باید این را ترجمه کنید, برای این که کارتان آسان شود فارسی صحبت می کنیم والّا همیشه گفتگوی ما باهم ترکی بوده است.

کامبیز نجفی: بلی, همین طور است که می فرمایید. برای این که وارد بحث شویم و سوال ها پیش بیاید از خودتان بگویید, کجا به دنیا آمدید؟

فرهاد گرگین پور: من در شیراز به دنیا آمدم. این ها شناسنامه ی من را از فیروزآباد و زنجیران گرفتند, مثل مرغ های محلی که می گویند گوشتشان بهتر است, یا این که فرصت نداشته اند. به هر حال این شناسنامه من از آن جاست. کودکی را در جاهای مختلف گذراندم. ما عشایر بودیم, همیشه باید کوچ و حرکتی داشته باشیم. مثلن کودکی را یک مقدار در زنجیران گذراندم, یک مقدار در گرمسیر, سیف آباد. در چهار سالگی یا پنج سالگی بود که الفبای فارسی را توی مدرسه زنجیران یاد گرفتم. یک معلم فیروز آبادی داشتیم به نام حبیب تمدن که او هم به ما یاد میداد و ما الفبا را کاملن یاد گرفتیم. تا مقداری میتوانستم بخوانم و بنویسم, ولی خطوط کتاب دوم و سوم که ریز شد من نمی توانستم خط را تشخیص بدهم. در نتیجه خواه ناخواه دستم از تحصیل کوتاه شد. فرود هم که چشم هایش خیلی از من ضعیف تر بود. او هم به همین ترتیب نتوانست به تحصیل ادامه بدهد. در نتیجه  پدرم این ها ما را در شیراز گذاشتند که بیش معلم  آکاردئون یاد بگیریم. اول فرود رفته و یاد گرفته بود, یک ماه قبل از من. من رفتم دیدم فرود خیلی قشنگ می زند. شاید شما باور نکنید, وقتی که دیدم می زند دهنم باز شده بود. فکر می کنم شاید آن روز اشک توی چشم هایم پیدا بود. آن ها(پدر و مادر)گذاشتند که آکاردئون یاد بگیرم. مادرم و پدرم میآمدند زنجیران که من به گریه افتادم که اینها میخواهند بروند, من باهاشان بروم زنجیران. شیراز نماندند.  فردا صبحش با یکی از دوستان به نام شکر و شاید با ماشین پدر شما بودکه من و شکرالله, البته به اضافه ی یک بزغاله ما را آوردند به شیراز, به خانه بچههای عمویم. پسرعمویم منوچهر آن جا بود. خانه داشت. شاید از آن بزغاله کمتر یا بیشتر بلد بودیم. پیش یک استاد ماهر آذربایجانی شروع کردیم.

کامبیز نجفی: همان شناور؟

فرهاد کامبیز نجفی: بلی, ماه ها ادامه پیدا کرد.

کامبیز نجفی: دکتر جان, برای این که یک خورده مفصل تر صحبت کنیم, گفتید که در زنجیران شروع به درس خواندن کردید.

فرهاد گرگین پور: بلی, من حالا دقیقن یادم نیست, ولی مقداری در زنجیران, یک مقداری هم در  گرمسیر.

کامبیز نجفی: می خواهم بپرسم که مدارس آن زمان که می خواندید مدارس دولتی بود؟ خانگی بود؟ معلم سرخانه داشتید؟

فرهاد گرگین پور: مدرسه دولتی بود. مدرسه منوچهری بود. به خاطر اسم منوچهر گذاشته بودند منوچهری. معلم ها می آمدند و کلاس تشکیل می دادند. مکتب و این ها نبود. مدرسه معمولی بود. کامبیز نجفی: آن زمان که مدارس عشایری هنوز راه نیفتاده بود؟

فرهاد گرگین پور: هنوز به طور محسوس نبود, ولی یادم است که,دقیقن نمی توانم زمانش را بگویم یادم, هست بچه که بودیم یک مقدار دفتر و مداد از طریق بهمن بیگی و از طریق اصل چهار می دادند به بچه ها. بچه ها.

کامبیز نجفی: پس شما هم در مدرسه ای درس خواندید که زیر نظر وزارت آموزش و پرورش ایران بود؟ فرهاد گرگین پور: بعدش هم در خانه. حبیب تمدن که برای ما خیلی با سواد بود. من باهاش خیلی ساز گار بودم, ولی پریچهر و فرود باهاش خیلی ناسازگاری می کردند.

کامبیز نجفی: چرا

فرهاد گرگین پور: به خاطر بچگی و شیطنت. دلیل دیگه ای نمیتوانست داشته باشد. خدمت میکرد, یاد می داد. این ها به خاطر شیطنت و به خاطر این که چون از بعضی چیزها خوششان نمیآمد یک مقداری اذیتش میکردند.

کامبیز نجفی: شما سه نفر با هم درس می خواندید؟ منظورم این است که در یک مرحله درس می خواندید و کتاب ها یکی بود ؟

فرهاد گرگین پور:بلی, یکی بود. فرود هم یاد گرفته بود, منتها خطش خیلی درشت بود. خیلی مشکل مینوشت. پریچهر بهتر بود. من متوسط, بین این ها بودم, از نظر بینایی و درس. می دانید که اول فرود بعد پریچهر, نفر سوم من بودم.  نکتهای که این جا لازم است شما بنویسید و خاطر بسپارید این دوستی که با ما آمد احتمال میدهم شاید با ماشین پدر شما آمدیم شیراز. پدر شکرالله ی ما گفته بود که بچه های حبیب خان نمیتوانند مدرسه بروند, من هم ترجیح می دهم که بچه های من هم به مدرسه نروند. برای این که با ماها هم بازی بشوند و با هم باشیم.

کامبیز نجفی: عجب!

فرهاد گرگین پور: این نکته خیلی جالبی است. کسی از تحصیل بچه اش بگذرد به خاطر دوست داشتن, به خاطر احترام, ایلیاتی گری. این خیلی نکته ی مهمی است. کمتر نوشته و گفته شده است. ما آمدیم و ماه ها ماندیم. یواش یواش یاد گرفتیم. ماه ها تبدیل شد به سال ها. بعد در آکاردئون را یاد گرفتیم. آکوردئون هست, آکوردیونه میگن, ما توی قشقایی از اول گفتیم آکاردئون, خلاصه اش کردیم. بعد از سالهزار و سیصد و سی و هفت-هشت با فرود در رادیو شیراز شروع به کار کردیم. یک بچه کوچولو هم بود که از ما کوچک تر بود. شاید چهار سالش بود, به نام خانم عاطفه جعفری. عاطفه با صدای کودکانه خیلی قشنگ می خواند.

کامبیز نجفی: موسیقی کودک اجرا می کردید؟

فرهاد گرگین پور: بلی.

کامبیز نجفی: فارسی یا قشقایی؟

فرهاد گرگین پور: فارسی, گاهی هم قشقایی میزدیم. حالا این هایی که می گویند اولین اولین اولین, اولین نفر, مثلن می گویند اولین قشقایی که کبریت را روشن کرد فلان کس بود. ما هم از اولین کسانی بودیم که آن جا قشقایی اجرا کردیم,  فارسی هم اجرا کردیم.

کامبیز نجفی: حالا قبل از این ها راجع به شناور بگویید. چه جوری یاد می گرفتید؟ شکل و شیوه اش؟  فرهاد گرگی پور: سبک آموزش این ها این طور بود که نت ها را به ما یاد میدادند. دو, ر, می, فا, سل, لا, سی. برخی مواقع نت ها را عینن میگفتند و  می زدیم, مثلن دو ر می, دو ر می. گاهی هم اصلن  نت نمیگفتند, با صدا و آهنگ می خواندند, ما صدا را می گرفتیم. از این دو روش استفاده می کردند. پنج خط حامل را بعدها ما یاد گرفتیم. روششان بیشتر گوشی بود. یادم است که بعد از شناور خانم اوهانیان ارمنی بود. امیر آزادی کازرونی بود. یک مدت هم یک آقایی بود به نام سلمان پور, که من الان نمیدانم کی زنده هست کی مرده. یادم است که یکی از آهنگ ها را به عنوان نمونه می خواهم بگویم مثلاً خانم اوهانیان دست می زد و می گفت لا رِ لا ر می فا ر ما می فا سل لا لا لا. ما می زدیم یا با دهن می گفت دای دای دای دای, و ما سریع میزدیم و دیگر گوشمان میگرفت.

کامبیز نجفی: قطعاتی که یاد می گرفتید فارسی بود, به اضافه قطعاتی هم کلاسیک و غربی هم بود, بله؟

فرهاد گرگین پور: فارسی بود, یک مقدار هم کلاسیک غربی, البته کمتر بود.  فارسی هایی بود که در موزیک و دفترچههای موزیک آن زمان رایج بود. بعضی وقت ها چیزهایی از خودشان به ما یاد میدادند. من هیچ وقت گریه های خانم اوهانی یادم نمیرود. یادم است که مهمان آمده بود و او گریه میکرد و آکاردئون میزد. من نمیدانستم چرا گریه می کند. حالا حدس می زنم که این گریه ها به خاطر آن کشتارهایی بود که در ترکیه از ارمنی ها کردهاند. این گریه ها الکی و احساسات صرف نبود. شناور خیلی شاداب بود. امیر آزادی کازرونی خیلی آدم جدی بود. سلمانپور هم خوب بود.

کامبیز نجفی: این ها همگی نوازنده آکاردئون بودند؟

فرهاد گرگین پور: بلی, فرود از سال سی و نه یواش یواش به این فکر افتاد که ویولون یاد بگیرد. من نرفتم دنبال ویولون. نمیدانم چرا. خودش پیش خودش شروع کرد. سال چهل-چهل و یک, استادی کلیمی بود, رفته بود پیش او یک مقدار دستگاه های ایرانی را یاد گرفته بود, دشتی و فلان و بهمان. زدنش حسابی مطبوع بود. یواش یواش راه افتاده بود. من آکاردئون را ادامه می دادم. یادتان باشد که من سال تحصیلی چهل-چهل و یک رفتم زنجیران. یک یک امتحان دادم با معلم های فیروز آبادی. خیلی دلسوز بودند. آقای حسن نژاد, آقای صادقی, ایرج باشی. حسن نژاد از ما امتحان گرفت و من را برد کلاس چهارم. من کلاس پنجم را تابستان خواندم, با آقای حبیب تمدن. خیلی زحمت کشیدند. سال تحصیلی آمدم ششم ابتدایی. این که میگویم یک حرف اغراق آمیز یا تعریف و این ها نیست, یک چیزی بود که اتفاق افتاد. به فرض می گویم, اگر یک متخصص پیش ما بود, یک روانشناس, من میتوانستم همان سال اول شش کلاس را بخوانم. سریع به من یاد میداد. ولی باز جای شکرش باقی بود که ما را گذاشتند کلاس چهارم و دیگر نبردند سال اول ابتدایی که با بچه های خیلی کوچولو بنشینیم. یک چیز که خواستم به شما بگویم این که, از نظر آموزشی رادیو به ما خیلی کمک کرد. داستان های رادیو, برنامه ها خیلی اخلاقی و آموزنده بودند. رادیو ایران. برنامه رادیو شیراز خیلی محدود بود. داستان های شب خیلی گوش می کردیم.

کامبیز نجفی: یادتان هست چه داستان هایی گوش می کردید؟ من هم کمی گوش کرده ام به قضه های شب, حوالی سال های پنجاه و شش.

فرهاد گرگین پور: ما فرض کنید سالهای سی و شش, هفت, هشت, نه. آن زمان گوش می کردیم. مثلن رومئو و ژولیت, سامسون و دلیله بود.

کامبیز نجفی: سامسون و دلیله داستان پلیسی و جنایی بود؟

فرهاد گرگین پور: نه, داستان عاشقانه بود. داستان های شب بیشتر عاشقانه بودند. یک چیزی که خیلی مهم بود عاشق ها معمولن آدم های خیلی خوبی بودند. آدم های خیلی اخلاقی و مثبت و دوست داشتنی بودند. اینها الگوی ما بودند. بعدن هم اگر یک وقت احساس عاشقانه پیدا میکردیم یک علتش غیر از فرهنگ خودمان,تحت تاثیر رادیو هم حتمن بودیم.

کامبیز نجفی: پس در واقع یکی از منابع مطالعاتی و آموزشی و شنیداری شما رادیو بود.

فرهاد گرگین پور: بلی, رادیو بیست و چهار ساعت در دستمان بود. تقریبن همه ی برنامه ها را گوش می کردیم. پدر و مادر  هم موثر بودند. با ما خیلی آزادانه رفتار می کردند. خیلی دوست داشتنی بود. مثلن مادرم با ما بازی میکرد. برایمان قصه میگفت, کتاب میخواند. پدرم ساز میزد, کتاب میخواند, شاهنامه میخواند.

کامبیز نجفی: دکتر, من در کتابخانه ی پریچهر خانم کتاب های ژول ورن و بینوایان و این ها وجود دارد که تاریخ ۱۳۳۱ دارند, که متعلق به حبیب خان است. آن زمان انگار ژول ورن و این ها را می خوانده اند.

فرهاد گرگین پور: پدرم اهل مطالعه بود. کتاب های تاریخ در خانه داشت. کتاب های فارسی, کتاب های کلاسیک, کتاب های معاصر, چخوف, صادق هدایت. بعد که ما مهاجرت کردیم مثل اینکه در خانه ما یک مشکل داشتیم که هر چه داشتیم باید این ها نابود می شدند. وقتی که آمدیم تهران هر چه کتاب بود و نبود در زنجیران ماند و نابود شد, یا کسی برداشت یا کسی برد و نیاورد. حبیب خان پایبند دارایی و داشتن و این ها نبودند. همه چیز برایشان خیلی آسان بود که از بین برود. یعنی مواظبت نمیکردهاند. البته ما هم یاد گرفته بودیم و خیلی وقت ها از این شیوه استفاده میکردیم. مثلن ما الان یک دفترچه از زمان تحصیلمان را نگه نداشته ایم. یک مطلب نداریم. یک چیزهایی می نوشتم, بالاخره بد یا خوب, چیزهایی می نوشتیم. باید نگه می داشتیم تا حالا بدانیم چه جوری فکر می کرده ایم, چه کار می کرده ایم. مثلن من یادم است دو سال ابتدایی را که در زنجیران تمام کردم انشاء می نوشتم. معلم ها هم خیلی تشویق میکردند. حالا یک سطر از آن انشاء ها را ندارم ببینم چرا تشویق می کردند. خیلی تشویق میکردند. من سال پیش یا سال پیش ترش رفتم پیش حسن نژاد باشی که متأسفانه اخیران شنیدم از این دنیا رفته است. دلم می خواست ببینمش. همیشه توی دلم بود که خوشبختانه دیدمش. او هنوز یادش بود که در آن سال نمیدانم چهل و چل یک  من یک انشا نوشته بودم درباره ی یک سرباز. هنوز توی ذهنش مانده بود. منظورم این است که ما هیچ چیز را نگه نمی داشتیم. یک تربیت شاید, شاید که نه, حتمن تربیت نادرستی بود که آدم همه چیزش را نابود کند. یا کسی خواست نابود کند جلوه اش را بگیرد.

 کامبیز نجفی: فرهاد خان, گفتید که بچگی تان بیشتر در زنجیران و بعضن توی ایل می گذراندید.

فرهاد گرگین پور: بیشتر نه, تقسیم میشد. هم در زنجیران, هم در شیراز, هم در ییلاق و قشلاق. یکسال هم با ایل کوچ کردیم, از گرمسیر  به سردسیر.

کامبیز نجفی: پس تجربه ب کوچ هم دارید؟

فرهاد گرگین پور:  بله تجربه کوچ هم داریم.

کامبیز نجفی: گرمسیرتان کجا بود؟

فرهاد گرگین پور: سیف آباد. تیره ی پدرم این ها در باغان بودند, نزدیک خنج. کوچ خاطرات خیلی قشنگی بود برای ما. اول صبح که آدم بیدار میشد جماعت زیادی راه می افتادند. نمیدانم شما کوچک را دیده اید یا نه؟

کامبیز نجفی: بلی.

فرهاد گرگین پور: صدای اسب, صدای زنگوله ی گله موقعی که میخواستیم بیدار بشویم. صدای شتر ما را بیدار میکرد. ما از صدایش لذت می بردیم و خوشمان می آمد. صدای اسب یک احساسات عجیبی در ما ایجاد می کرد. این احساسات مثل این که به قلب آدم اثر می کرد. چه جوری بود, نمی دانم. وقتی که دو اسب همدیگر را می دیدند یا مثلن بچه اش می ماند یادم است که صدا میزدند و کوکو میگفتند که کره اسب بیاید برسد. خیلی زیبا بود. من حتی یادم است که گاهی بعضی از خانواده ها خروس را روی الاغ می بستند در کوچ, توی یک لوده, سبدهای بزرگ می گذاشتند و حمل می کردند. روی همان چهارپا خروس بانگ می زد. جاده ها برای ما خیلی جالب بودند. شاید خسته کننده بود, ولی ما شاید چون بچه بودیم زیاد احساس نمی کردیم. گذشتن از رودخانه خیلی جالب بود. سگ ها و گوسفندها را از آب عبور می دادند.

در همین سنین مثلا من پنج شش سال داشتم, ما با موسیقی قشقایی کاملا آشنا بودیم. از یک طرف پدرم سه تار میزد, از طرف دیگر مادرم آواز می خواند. خویشاوندان میخواندند, و خیلی مهم تر کرنا و سازی که اجرا میکردند خیلی روی ما اثر میگذاشت.

کامبیز نجفی: از کرنا نوازها اسمشان یادتان هست؟

فرهاد گرگین پور: بلی, مثلن استاد کوچکعلی, پدر همین استاد گنجی.

کامبیز نجفی: ایشان نوازنده ی طایفه ی خودتان بود دیگر.

فرهاد گرگین پور:بلی.ما نوازندگان طوایف دیگر را در آن سنین کودکی نمی شناختیم. بنکوها و طوایف خیلی زیاد بودند. و یا مثلن استاد فرامرز دایی استاد گنجی. یکی دیگر از استاد هایی که داشتیم استاد ساری خان بود که بعضی از بچههای این ها هنوز هستند. بچه فرامرز و یا حسینقلی برادر استاد گنجی. بچه های  ساریخان احتمالن هنوز باشند, هم سن و سال ما هستند. این ها خیلی قشنگ ساز میزدند. یادم است در عروسی عموی کوچک ترم وقتی که این ها میزدند ما واقعن تحت تأثیر قرار میگرفتیم. تحت تأثیر نی زن ها قرار میگرفتیم. شب ها که جمع می شدند و برای محافظت از گوسفند ها کشیک می کشیدند, برای این که به آن ها بد نگذرد نی می زدند. فرود هم میرفت و پیش این ها مینشست. یادم نیست که من هم می رفتم پیش آن ها می نشستم یا نه. این سازها و آواز ها و ملودی ها خیلی موثر بودند. به این وسیله گوش ما بیشتر آشنا شد با موسیقی. ما معلم موسیقی قشقایی که نداشتیم. همینها توی گوشمان بود. من و فرود اگر چیزی یاد گرفته ایم از همین ها بود.

کامبیز نجفی:  فرهادخان, شما وقتی شروع به آموختن موسیقی کردید, بیشتر فارسی یاد می گرفتید و کمی هم موسیقی غربی. چگونه موسیقی قشقایی را روی این سازها پیاده می کردید؟

فرهاد گرگین پور: توی گوشمان بود.

کامبیز نجفی: کار سختی هم بوده است که برای اولین بار می خواست اتفاق بیفتد.

فرهاد  گرگین پور:توی گوشمان بود. بعد هم که فرود شروع به ویولون زدن کرد دیگر کاملن مسلط شد بر موسیقی قشقایی. من هم آکاردئون را با این که ربع پرده نداشت با هر بدبختی بود می زدم. یک چیزی که نمی دانستیم و آگاه نبودیم این که صفحه یا کاست ضبط نکردیم. اگر هم ضبط میکردیم طبق همان سنت خانوادگی حتمن از بین رفته بود و چیزی باقی نمانده بود.

کامبیز نجفی: دکتر جان, حیفم می آید از این دوران کودکی زود عبور کنیم. آن زمان که میفرمایید مثلن پنج شش ساله یا ده ساله بودید, ابتدا بگویید این خاطرات بیشتر قبل از کودتای سی و دو بود یا بعد از آن؟

فرهاد گرگین پور: خاطرات قبل از سی و دو برای من کمی ضعیف تر هستند. بیشتر مربوط به بعد از کودتا هستند.

کامبیز نجفی: در سال سی و دو شما چند ساله بودید؟

فرهاد گرگین پور: پنج ساله حدودن.

کامبیز نجفی: آن زمان شرایط اجتماعی و اقتصادی قشقاییها چگونه بود؟

فرهاد گرگین پور: من الان نمیتوانم خیلی دقیق صحبت کنم, ولی مسلّمن فقر وجود داشت.

کامبیز نجفی: این فقر چشمگیر بود؟ مثلن مردم پاپتی بودند؟ گرسنه بودند؟

فرهاد گرگین پور: بلی, پاپتی زیاد, خیلی زیاد داشتیم, با لباسهای مندرس.

کامبیز نجفی: و یا مثلا بحث سوء تغذیه؟

فرهاد گرگین پور:  بله در قشقایی هرکه یک قرص نان داشت و یک فنجان چای هم میخورد برای خودش سلطنت