مجله اینترنتی چاغداش قشقایی

بیم ها و امیدها/ گفتگوی کامبیز نجفی با معصومه بهمن بیگی و پریچهر گرگین پور

پرونده ویژه چاغداش تعداد بازدید :83 مشاهده تعدادنظرات : 0

مجله چاغداش قشقایی

پرونده ویژه: فرود, فرهاد


 


بیم ها و امیدها

گفتگوی کامبیز نجفی با معصومه بهمن بیگی و پریچهر گرگین پور


 


کامبیز نجفی: از جنگ سمیرم می گفتید.

مصی بی بی: جنگ سمیرم بود, جنگ قیر, جنگ کازرون.

کامبیز نجفی: در این جدال ها مردان خانواده شما همه شان در نبردها حضور داشتند؟

مصی بی بی: محمود خان بود. محمد حسین خان نه, دیگر پیر بود. ولی محمد(بهمن بیگی) بود. نادر(بهمن بیگی), الیاس خان و حبیب خان(گرگین پور), بچه های ابراهیم خان, بچه های محمد حسین خان این ها بودند. پریچهر که به دنیا آمد جنگ شد. با بدبختی و سیاه روزی فرار کردیم. دولتیها طرفدار خان ها بودند و به ما شلیک نمیکردند. (منظور مصی بی بینهضت جنوب است). در "بروکان"(منطقه ای در شمال فیروزآباد) چهل روز درگیری بود. ما چهل روز ماندیم. نیروها توی این جنگل ها پراکنده بودند. طیاره ها میآمدند و می رفتند, ولی نمی زدند. اگر میخواستند بزنند می توانستند مردم را تکه تکه کنند. اصلن کاری به ما نداشتند, طرفدار خان بودند. من با اسب می تاختم پیش پای اسب شلیک می کردند, این ور و آن ور شلیک میکردند, ولی نمی زدند. فقط یک گاو از ما گلوله خورد.

کامبیز نجفی: آن زمان قشقاییها گاو و گاومیش داشتند؟

مصی بی بی: درست است. بله داشتیم, در گرمسیر.

کامبیز نجفی: هنگام کوچ گاو ها را هم به سرحد می بردید؟

مصی بی بی: بله, با خودمان میبردیم.

کامبیز نجفی: زیاد بود؟ قشقایی ها گاو زیاد داشتند

مصی بی بی: بله, سهراب خان بهادری خیلی داشت. ما هم چندتایی داشتیم.

کامبیز نجفی: بعد از پریچهر فرود به دنیا آمد؟

مصی بی بی: بله, فرود در تخته به دنیا آمد. خیلی قشنگ بود. فرود که در تخته به دنیا آمد همان سال جنگ کازرون اتفاق افتاد.

کامبیز نجفی: مصی بی بی, این بچهها را چه جور به مدرسه فرستادید؟

مصی بی بی: آن موقعی که بزرگ شدند دیگر دعوا نبود. بچه ها برای خودشان میگشتند. من که نمی دانستم نابینا هستند. مثل بچه مردم میگشتند, بازی میکردند. وقتی که به دنیا آمدن که کور نبودند, بعدها این طور شدند.

کامبیز نجفی: خوب, چه طور شد کم کم متوجه شدید که چشمشان ضعیف است؟

مصی بی بی: نمیدانستیم. یک بچه ی دیگر به دنیا آوردم, او هم فلج شد. خیلی زیبا بود. عکسش را داریم.پریچهر ۸ ساله بود که مدرسه می رفت. می آمد و می گفت من نمی توانم بخوانم. فرود, فرهاد و پریچهر می گفتند ما نمی توانیم بخوانیم. من یک روز متوجه شدم که پریچهر چشمهایش را این طور می کند. توی چشم هایش می لرزید. من پریچهر را میزدم و میگفتم تو چرا چشم هایت را این طور می کنی؟ گفت مادر, مگر من چه کار می کنم چشم هایم را؟ گفتم تو چشم هایت را می لرزانی. گفت مادر من نمی کنم, خودش حتمن این طور می شود. محمد جانم در شیراز بود.(محمد بهمن بیگی). آن جا یک کار دولتی داشت. ما هم در موک بودیم. جای زیبایی بود,بهشت. (منطقه ییلاقی در شمال زنجیران) محمد پنج شنبه بعد از ظهر می آمد ,جمعه ها می رفت. به محمد گفتم پریچهر چشم هایش این طور شده است. گفت خواهر, فردا با خودم به شیراز نزد دکتر می برم. دکتر آگاه بود. روز جمعه رفتند, من روز شنبه دیدم محمد برگشت و گفت, دکتر میگوید این یک درد است که از قوم و خویشی ناشی شده است و گفته است بقیه را هم بیاورید. بچه های دیگر را هم بردیم. گفت این یک بیماری است که علاج ندارد و کم کم نابینا می شوند.

کامبیز نجفی: خوب, بر شما چه گذشت وقتی این را شنیدید؟

مصی بی بی: چه بگویم برایت؟ گردباد دیدهی چه طور می آید؟ روزگارمان سیاه شد. های, هوی. دنیا به هم ریخت. دیگر چه بگویم برایت که از ما چه گذشت؟ فامیل خبر شد. شش بلوکی, دره شوری. می آمدند. با خودم می گفتم شش بلوکی در شوری, تو به من چه کار داری؟ همه شان شنیده بودند. پریچهر کمی می خواند. فرهاد می خواند. فرود دیگر نمی دید.

کامبیز نجفی: فکر کنم فرود کلاس اول را به مدرسه ی معمولی رفته بود.

مصی بی بی: می رفت, ولی نمی توانست بخواند. همان کلاس اول دیگر نتوانست بخواند. خوب, به هر حال بر پدر و مادر بد می گذرد. قیامت شده بود. فرود, فرهاد, پریچهر. چه کنیم و چه نکنیم؟ نه شب دارم, نه روز. شبی شاید چند بسته سیگار می کشیدم. می نشستم تا صبح می شد. مدتی همین طور گذشت, تا این که یک روز یک روزنامه دیدم که در آن یک شعر از سعدی نوشته بود, و نوشته بودند که این خط یک نفر نابیناست که با این وضعیت درس میخواند, این هم خط اوست. برداشتم آوردم پیش حبیب خان و گفتم ببین این به ما یاد می دهد که بچه هایمان می توانند درس بخوانند. بچه ها را برداشتیم و رفتیم تهران

پریچهر گرگین پور: یک مجله آمده بود, یک نوازنده نابینا آکاردئون می زد. مادرم گفت این بچه میزند. فرود را سال سی و پنج بردند فرود را به شیراز بردند, نزد شناور برای یاد گرفتن آکاردئون.

مصی بی بی: فرود را گذاشتیم آنجا و بعد فرهاد را. یک نفر داشتیم که خودمان برایش زن گرفته بودیم .او را به همراه زن و بچه اش به شیراز نزد فرود فرستادیم. یک خانه باغ اجاره کردیم و آن ها را سکنا دادیم. فرود و فرهاد, و آن زن و مرد را که قوم و خویشمان بود به اسم قارلی. کمک حالشان بودند. زنش غذا می پخت. آ نها را بزرگ کرده بود.

کامبیز نجفی: پس شما در زنجیران بودید و فرود و فرهاد در شیراز؟

مصی بی بی؟ بله هر هفته میآمدند, می رفتیم, سر می زدیم. آکاردئون می زدند. فرود کیف بود, فرهاد کیف بود. اما آنچه باید ناله ی من بشنود بیدار نیست. بر من بد می گذشت. مدتی گذشت. در زنجیران مدرسه ساخته شد. پریچهر درس خواند. فرهاد خواند. فرود همچنان در شیراز آکاردئون و ویولن میزد.

کامبیز نجفی: فرود وقتی در شیراز بود درس هم می خواند یا فقط ساز میزد؟

مصی بی بی: نه, درس نمیخواند.

پریچهر گرگین پور: خط بریل را در شیراز یاد گرفت. دیگر چه میکردیم؟ تسلیم بودیم. به همین هم شکر میکردیم. مدتی گذشت من دیدم این مردم خیلی به من اذیت میکنند. هر کس میآمد و میگفت که عیبی ندارد و فلان و چنان  و این ها.  همه اش می گفتند آخی ,جانم در بیاید برایش, آخی چشمم دربیاید. من از بس که گریه می کردم می مردم. خیلی ناراحت می شدم, خیلی. گفتم آقای حبیب خان, من دیگر نمی توانم تحمل کنم. من می خواهم بچه هایم را بردارم ببرم تهران. وقتی تو می آیی مرا می بینی, میگویی  آخی آخی جانم. من ناراحت می شدم. گریه می کردم. بچه ها هم گریه می کنند.این گریه می کند, آن گریه می کند. خوب بچه هستند, وقتی تو می آیی, من گریه می کنم, پس این بچه چه کند؟ او هم میخواهد گریه کند. من دیگر نمی توانم بمانم. می خواهم بچه هایم را ببرم جایی که هیچ کس را نبینم. حبیب خان هم بنده خدا الحق رای داد. آن ها را برداشتیم بردیم تهران. خانه گرفتیم. چه خانه ای! یک سالن بزرگ داشتیم. این جا زندگی و همه چیز را رها کردیم رفتیم. چشم هایمان را روی هم گذاشتیم رفتیم. گفتیم اصلِ کار بچههایمان هستند. خرت و پرت هایمان را هم نبردیم, رختخواب, ظروف, همه چیز را رها کردیم, قفل کردیم و رفتیم. در تهران حبیب خان یک خانه گرفت و ساکن شدیم. ابتدا فرود و فرهاد و پریچهر رفتند. من هم دست و پایمان را جمع کردم و رفتیم. زمستان که شد فرهاد به مدرسه رفت. پریچهر, توهم به مدرسه میرفتی؟

پریچهر گرگین پور: من متفرقه میخواندم. فرود هم به مدرسه نابینایان.

مصی بی بی: معلم نابینایان داشت, به خانه میآمد. معلم به خانه می آوردیم, این ها را این ور و آن ور  میبردیم. خودم دست و پا کردم و  بچه ها هم درس خواندند. آن جا ماندیم. فقط ایام عید یک سر می آمدیم به باغ و خانه سر می زدیم. چند سال هم اصلن نیامدیم.

کامبیز نجفی: در تهران چه کسانی به فرود درس میدادند؟

مصی بی بی: یاحقی, بدیعی, بهاری, یک استاد بود نابینا بود.

کامبیز نجفی: نورعلی خان برومند؟

مصی بی بی: بله, نورعلی خان. هفت هشت نفر به این ها درس میدادند. انوشیروان روحانی هم بود. دیگر گریه و زاری کم شده بود. کیفمان کوک بود. دیگر برای چه گریه کنم؟ همین طور گذراندیم. کم کم وضعمان خوب شد. تا این که کم کم به دانشگاه رفتند. پریچهر در اصفهان قبول شد. من هم گفتم پریچهر هر جا رفت با او می روم. فرود در شیراز, فرهاد هم در  تهران. پیش هر کدامشان یک نفر گذاشته بودیم. خودم هم پیش پریچهر بودم. حبیب خان بیشتر اهواز بود. تا این که این رفت ازدواج کرد, آن رفت ازدواج کرد و از دستم رفتند و دیگر افسارشان از دست من در رفت.

کامبیز نجفی: در تهران این شاعران, هنرمندان زیاد به خانه تان می آمدند.  چه کسانی بودند؟

مصی بی بی: عماد خراسانی, اخوان, رسول پرویزی, صادق چوبک. زیاد بودند. حبیب خان این ها را پیدا میکرد و با آن ها آشنا میشد.

پریچهر گرگین پور: خودش دوست رسول پرویزی بود.

کامبیز نجفی: یعنی بیشتر از کانال رسول پرویزی؟

 پریچهر گرگین پور: بله, خیلی مهربانی می کرد.

مصی بی بی: خانه خودشان بود. شجریان می آمد. به فرود زیاد سر میزدند. به او می رسیدند. لطفی, شجریان, این ها علاقه مخصوصی به این بچه ها داشتند, از بس که باهوش بودند. حبیب خان هم به آنها زیاد می رسید, میهمانی میداد. یک بار همه ی آن ها را مهمان کرد به سرحد. هفت هشت نفر استاد آمدند. تقریبن بیست  روز در خانه ی ما بودند. خانه و چادری تماشایی داشتیم. ساز میزدند, آواز میخواندند. یک استاد داشتیم, کلعلی اهل حنا بود. همیشه در خانه ی ما بود, با بچه هایش. همیشه ساز میزدند. همیشه عروسی داشتی

کامبیز نجفی: ماجرای آشنایی حبیب خان با شاهپور غلامرضا چه بود؟

مصی بی بی: یک دکتر داشتیم من نزد او می رفتم, دکتر اسلامی. خیلی دکتر خوبی بود. دکترِ شاه بود. با دکتر عبدالله خان پسر ناصر خان دوست بود. به حبیب خان گفت من من به تو پول می دهم برای من گوسفند بگیر. که شریک شوند.  پول زیادی به حبیب خان داد.  او هم گوسفند خرید. دیگر نمی دانم آن دام ها چه شدند؟

پریچهر گرگین پور: خوب, در انقلاب از دست رفتند.

کامبیز نجفی: یعنی چه؟ چطور شد؟

پریچهر گرگین پور: مردم بردند, طلبکار برد. دکتر آمد سرحدِ ما را دید. تقریبن سال پناه و پنج, شش. دکتر قلعه ی مختارخان را دید و خیلی خوشش آمد. به شاهپور غلامرضا گفت من آن جا یک دوست دارم, در فلان جا یک همچین روستایی دارد, چمن هست و فلان است و فلان. برو آن جا را ببین. اگر خوب بود آن جا را بخر برای پرورش یک چیزی, یادم نیست.  به هر حال, او شاهپور غلامرضا را فرستاد. کامبیز نجفی: شاهپور غلامرضا باکی آمد؟

 پریچهر گرگین پور: با اطرافیان و همراهانش.  یک ناهار میهمان ما شد. یک بار هم یک شام در گرمسیر در سیف آباد مهمان شد.

کامبیز نجفی:  آن جا هم میهمان حبیب خان بودند؟

مصی بی بی: بله.

کامبیز من فکر می کردم شاهپور غلامرضا میهمان بهمن بیگی بوده است.

مصی بی بی: نه, میهمان حبیب خان بود. محمد گفت من نمی آیم.

کامبیز نجفی: چرا؟

مصی بی بی: نمی دانم, نه به میهمانی سرحد آمد, نه به مهمانی سیف آباد. ولی همه کس از همه ی  طوایف آمدند. شش بلوکی, دره شوری. شاید حدود صد نفر فقط تفنگچی آمده بود. سربازها و  این مردم که آمده بودند همه شان میهمان ما بودند.

کامبیز نجفی: ماجرای رفتن حبیب خان به نزد شاه چه بود؟ یک عکس دیدم در پیش شاه بود؟

مصی بی بی: حرف قدیم است, یادم نمیآید.

پریچهر گرگین پور: رئیس قبایل را دعوت کردند به تهران. حبیب خان هم یکی از آن ها بود.

کامبیز نجفی: چه کسانی رفته بودند؟ شما خاطرتان هست چه سالی بود؟

پریچهر گرگین پور: حوالی چهل و پنج. خوانین دره شوری, شش بلوکی, کشکولی.

کامبیز نجفی: بهمن بیگی هم بود؟

پریچهر گرگین پور: بله. جشن تاجگذاری بود.

کامبیز نجفی: یعنی این ها در ماجرای جشن تاجگذاری به تهران رفتند؟

پریچهر گرگین پور: بله.

کامبیز نجفی: مصی بی بی, عروسی فرود را برایمان تعریف کنید. در کجا عروسی کرد؟

مصی بی بی: حالا دیگر خوش هستیم. دیگر چندان گریه و زاری نداریم. بچه های من هنرمند شده و درس خوانده بودند, برای چه گریه کنم؟ البته باز هم مادر هستم. مادر است دیگر, بر او بد می گذرد. ولی دیگر بچه ها به حدی رسیده بودند, تا اینکه فرودخان فرمایش کردند که من دختر فتح الله خان را می خواهم.

کامبیز نجفی: خودش پسندیده بود؟

مصی بی بی: بله. فرهادجان هم دختر محمد خان را خواسته بود. خودشان پسندیده بودند. با حبیب خان به خواستگاری رفتیم و برایشان عروسی گرفتیم. عروسی خیلی خوبی بود.

پریچهر گرگین پور: در عروسی فرود همه کس آمدند بهمن بیگی با اردوی شامد این دشت پر از چادر شده بود کامبیز نوازنده ها که بودند پریچهر استاد گنجی استاد نوروز استاد رضا قلی ساز میزدند و مردم میرقصیدند عروسی خیلی خوبی بود

کامبیز نجفی: عروسی کجا بود؟

مصی بی بی: قلعه مختارخان. چادر, خانه, زندگی,گوسفند. دیگر چه بگویم؟ همه کس را خبر کردند. کشکولی, شش بلوکی, عمله, فارسیمدان, همه آمدند. چهار پنج روز عروسی بود. یک ماه خانه ی ما بزن بکوب بود, ولی عروسی چهار پنج روز طول کشید.

کامبیز نجفی: مصطفی کی به دنیا آمده است:

مصی بی بی: هزار و سیصد و سی و شش.

کامبیز نجفی: مصطفی از کی نابینا شد؟

مصی بی بی: مصطفا هم پنج ساله بود. ما که نمیدانستیم, بردیم دکتر. گفت این هم میخواهد نابینا شود. ما دیگر به روال افتاده بودیم. این یکی دیگر  مثل آن ها اثر نکرد. گفتیم این این هم مثل آن ها. مصطفا تا کلاس دوازده چشم هایش می دید, بعد از آن دیگر ندید.

پریچهر گرگین پور: رشته ی ادبیات قبول شد, اما دیگر نتوانست بخواند. دانشگاه ها تعطیل شد. او هم خیلی سخت سیاسی شده بود. گفتند که در شوروی یک دارو کشف شده است که این چشم ها را علاج می کند. این جا که ویزا نمی دادند. مادرم هر چه داشت فروخت داد به مصطفا و فرهاد, گفت بروید. رفتند ایتالیا نزد امیرحسین(گرگین پور). آن جا ویزا گرفتند, همراه با زن امیرحسین به شوروی رفتند, به مسکو. آن جا گفته بودند دیر آمدهاید. اگر همان زمان آمده بودید, چشم هایتان را در همان حد نگه می داشتیم. برگشتند. مصطفا در ایتالیا ماند و دیگر برنگشت. مصطفا هم ساز میزد. آکاردئون می زد.

مصی بی بی: خیلی خوب می خواند.

کامبیز نجفی: مصی بی بی, شما وقتی که متوجه شدید این بچه ها این مشکل را دارند چگونه باز هم بچه به دنیا می آوردید؟

مصی بی بی: بله دیگر.

کامبیز نجفی: خوب, با خودتان نمی گفتید این بچه که به دنیا می آید ممکن است او هم نابینا شود؟ کارتان سخت تر می شود؟

مصی بی بی: (با خنده) جلوگیری می کردم, ولی خب, نمی شد.

پریچهر گرگین پور: بعد از نابینایی ما پنج فرزند دیگر به دنیا آوردند, درنا, الله قلی, غلامعلی, مصطفا, آلما. احمد حسین در هزار و سیصد و بیست و نه به دنیا آمد. یک ساله بود که او را به آلمان فرستادند. سه سال آنجا ماند. آمد ایران, اما از دست رفت. آلمانی ها دیدند چاره ندارد فرستادند, همچنین ضمنن هزینه اش خیلی بالا بود.

کامبیز نجفی: وضعیتش چطور بود؟

پریچهر گرگین پور: کلّن فلج بود. فلج مغزی.

کامبیز نجفی: می توانست حرف بزند؟

مصی بی بی: نه, فقط یک کلام می گفت ننه. زیاد گریه می کرد.

کامبیز نجفی: این موضوع نابینایی پیش از این هم در فامیل شما وجود داشته است؟ در نزد نیاکان مثلان؟

پریچهر گرگین پور: دایی مادرِ مادرم.

کامبیز نجفی: یعنی آنه ا هم چند نفر در یک خانواده؟

پریچهر گرگین پور: بله, دو دختر و یک پسر. ما که نمیدانستیم. بهمن بیگی گفت چطور نمی دانید؟ دایی مادرمان بچه هایشان نابینا بوده اند. فرهاد بیگ و رقیه که فرهاد را به یاد دارم.

کامبیز نجفی: ولی نابینای مطلق که نبوده اند؟

پریچهر گرگین پور: فرهاد بیگ را به یاد دارم. ایشان کلّن نابینا بود. یکی شان بعدن شد.فرهاد بیک هم کمی میدید. به هر حال نابینایی در بین آن ها وجود داشته است. مادر حبیب خان و مادر مادرم خواهر بودند و از این طریق به ما منتقل شد.


(بخشی از یک گفتگو)


 


مارا در فضای مجازی دنبال کنید
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مجله الکترونیکی چاغداش قشقایی می باشد.
Copyright - Developed By Alpar©