مجله اینترنتی چاغداش قشقایی

رقص فرود/ گفتگوی کامبیز نجفی با مصی بی بی و پریچهر گرگین پور

پرونده ویژه چاغداش تعداد بازدید :113 مشاهده تعدادنظرات : 0

 

مجله چاغداش, شماره هفتم

پرونده ویژه چاغداش: فرود, فرهاد

 

رقص فرود

گفتگوی کامبیز نجفی با مصی بی بی و پریچهر گرگین پور

 

 

کامبیز: مصی بی بی، بچه ها در سنین کودکی شیطنت می کردند؟ یا مثلا با هم دعوا کنند؟

 مصی بی بی: اصلن. با هم دوست بودند. فرود کمی تند بود. اما این ها هیچ. هرچه او می گفت، این ها می کردند. اربابشان بود(خنده). خیلی خوب بودند. من هم هیچ وقت اذیتشان نمی کردم.

کامبیز نجفی: هیچ تنبیه شان می کردید؟ مصی بی بی: فرود را یک بار تنبیه کردم. کامبیز نجفی: چه کرده بود؟

مصی بی بی: خیلی داد و بیداد می کرد، گریه می کرد.

کامبیز نجفی: فکر کنم فرود را کمی نازنازی بزرگ کرده بودید.

 مصی بی بی: ناز نازی،خیلی عزیز. فرهاد خیلی عاقل بود. پریچهر هم خوب بود. من با آنها بازی می کردم.

پریچهر گرگین پور: ما با مادرمان بازی می کردیم. هرنگ هرنگ، قایم باشک، شوتولو، آشیق،(قاپ)،چوب بازی(جنگنامه).خیلی آشیق داشتند، آشیق جیران، آشیق قوچ...

 مصی بی بی: علاوه بر این که مادرشان بودم، دوستشان هم بودم. برایشان آشیق زیاد درست کرده و رنگ کرده بودم. کوچک و بزرگ،هر کدامشان یک کیسه داشتند.

پریچهر گرگین پور: کیسه ها را از داغارچیق درست می کردند. چشم این ه کم می دید. جهانشاه و امیر تیمور آمدند این ها را برداشتند و بردند. فرود و فرهاد هر کدام یک نفر دم دستشان داشتند، چون چشم هایشان نمی دید. فرود گریه می کرد. محمد(بهمن بیگی) گفت چرا گریه میکنی؟ گفت امیر تیمور و جهانشاه همه آشیق هایمان را بردند در بازی. نه این که این ها نمی دیده اند و آنها میدیدند، زده بودند و همه آشیق ها را برده بودند. گفت عزیزانم گریه نکنید، الان می گیرم و بهتان می دهم. خیلی ناراحت شد. صدا زد: جهانشاه و امیر تیمور، بیاید این جا. آشیق هایتان را هم بیاورید. آشیق های فرود و فرهاد را جدا کرد و به آن ها داد و گفت: دیگر حق ندارید با این ها بازی کنید.

 پریچهر گرگین پور:فرود زیاد سوار اسب می شد.

 مصی بی بی: فرود همیشه خیلی دور و بری داشت. از این بچه های اطرافمان همیشه چهل،پنجاه تا بچه دور و بر خود داشت.فرمایش میکرد که به همه این ها باید ناهار بدهید. می گفتم چشم. برای آن ها در یک  دیگ جداگانه ناهار میپختم.  یک کپر داشت که در آن جا برای او  دوست هایش جداگانه ناهار میپختم برای خودش دم و دستگاهی داشت. تند میبرد، چای می برد.برای آنها ناهار جدا می کشیدم،برای حبیب خان جدا. فرود می گفت، اول غذای حبیب خان را بیاورید من بچشم ببینم پلو که برای حبیب خان پخته ای مثل پلو ماست یل نه.  فرود شیطنت می کرد و رقابت میکرد و میگفت نمی گذارم هیچ پسری پیش فرهاد برو. فرهاد دو دختر پیدا کرده و اسم یکی شان را منصور و یکی شان را مسعود گذاشته بود. بیشتر با این دخترها بازی می کرد.

 

یک بار که توی کپر نشسته بودند ناگهان یک مار وارد کپر شد. فرود ترسید و ناراحت شد و گفت این کپر را آتش بزنید من دیگر توی آن نمی روم. آن موقع خانهمان در موک بود. خیلی نازشان را می کشیدم.خیلی خیلی اعیان بود، از بس که نازش را می کشیدم. مجبور بودم چون چشم هایش نمی دید. نمی خواستم به او بد بگذرد. فرود کمی به فرهاد اذیت می کرد، ولی فرهاد هیچ نمی گفت. خیلی عاقل بود. پریچهر در کارهایشان هیچ دخالت نمیکرد. من هر جا بودم پریچهر کنار من بود. پریچهر و فرهاد کمی می دیدند، ولی او هیچ نمی دید. کامبیز نجفی: هیچ شد که برایش اتفاقی بیفتد؟ مثلن تنها برود جایی، زمین بخورد و آسیب ببیند و این ها.

مصی بی بی: هیچ، ابدن.

پریچهر گرگین پور: فرود خیلی مریض میشد. ابتدا سنگمثانه آورد. یک بار پایش سوخت. شیر داغ روی پایش ریخت.

مصی بی بی: ظرف شیر روی منقل بود. فرو دستش رفت به سمت منقل. ظرف وارونه شد و ریخت روی پاهایش. سه چهار ماه پنی سیلین می زد. خیلی مریض میشد. یک بار هم مشکل ریه پیدا کرد. آن زمان که دکتر نبود تشخیص بدهد. دارو میدادند، ولی خوب نمی شد. او را باید توی آب لگن می گذاشتیم تا صبح باید توی لگن مینشست و همین طور گریه می کرد تا به سختی یکی دو قطره ادرار کند. چهار ساله بود که یک دکتر آمد، انگلیسی بود. بردم پیش او. گفت مشکل ریگک دارد، سنگ مثانه. باید جراحی شود. آن موقع میگفتند ریگک. بستری شد. می خواستند او را عمل کنند. دست مرا رها نمی کرد. مثل حالا که نبود بی حس کنند. می گفت دستت را از دستم رها نکن. خیلی سختی کشیدیم، هم من هم فرود. تا از هوش برود یک ساعت طول کشید.در این مدت دستش همه اش توی دستم بود. وقتی از هوش رفت دستم را رها کرد. یک سنگ بزرگ این قدری درآوردند. میخواستند دیگر مرخص کنند به من می گفت من را رها نکن. نشود آن گاه ها ؟؟؟؟را بکشند و به من آمپول بزنند. نمیدانم هفت یا هشت ؟؟؟ نگاه داشت را که می کشیدند. دهانش را این طور به هم فشار می داد تا گریه نکند. به هر حال خوب شد و به خانه آمدیم و راحت شد.

 پریچهر گرگین پور:  فرود گاهی به طناب چادر برخورد می کرد و به زمین می افتاد. مادرم که نمی دانست او را میزد.

مصی بی بی: می گفتم تو با این بچه ها هم سن و سال هستی. چطورآن ها به زمین نمی خورند، ولی تو می افتی؟کامبیز نجفی: پس در موضوع ملخ ها بود که برای اولین بار فهمیدید چشم او نمی بیند؟

پریچهر گرگین پور: نه، وقتی که به طناب برخورد میکرد یا پایش به سنگ میخورد و به زمین می افتاد، مادر کمکم متوجه شد.

کامبیز  نجفی: پریچهر جان،  آن زمان که می گویید سوار اسب می شد،چشم هایش می دید؟

 پریچهر گرگین پور: نه.

کامبیز نجفی: پس چطور می رفت؟ پریچهر گرگین پور: همین طور برای خودش می رفت. فرود یک الاغ هم داشت. من هم یکی داشتم.

کامبیز نجفی:  پریچهر، هیچ وقت علاقه مند نشدید مثل این ها موسیقی کار کنید؟

 پریچهر گرگین پور: یک بار تصمیم گرفتم آکاردئون بزنم، ولی نمی دانم مثل این ها استعداد نداشتم.

 کامبیز نجفی: نفرمایید این حرف ها را. هیچ وقت آواز نمی خواندید.

 پریچهر خیر بیز مستی بی بی چرا پریچهر گرگین پور: هیچ وقت آواز نمیخواندید توی خانه ای که همه اهل موسیقی بودند؟

مصی بی بی: همیشه ساکت بود. همیشه یک جایی مینشست. همه شان ردیف مینشستند. یکی این جا، یکی این جا، یکی این جا. من هم کنارشان.

 فردوسی را برایشان تمام خواندم، دوازده جلد. حافظ، سعدی، امیر ارسلان،  و یک عالمه متل و قصه.متل شاه عباس، متل اژدها،  کچل. جانور ابلق در کوه آلاداغ.  من خودم را برای این ها کشتم. پریچهر گرگین پور: متلچی هم داشتیم. اسمش هادی بود. هادی بی بی جان. می نشست این جا، ما هم روبرویش. و او برای ما متل می گفت. یک دختر هم آورده بودیم توی خانه کار می کرد که او هم دو متل برای ما همیشه تعریف می کرد. یک پسر بود به نام افرا گله زن، او هم یک متل برایمان تعریف می کرد. یک پسر دیگر به نام سرهنگ، او هم یک متل برایمان تعریف می کرد. یک نفر بود به اسم عبدالله، متل ناردانه خانم را برای من تعریف می کرد. خیلی قشنگ بود. من حالا فراموش کرده ام.

 مصی بی بی:  خیلی نازشان را میکشیدم. ناز فرود را بیشتر، چون او هیچ نمی دید. فرهاد و پریچهر کمی میدیدند.

پریچهر گرگین پور:  فرود سه چهار آهنگ یاد گرفته بود. گرامافون داشتیم. صفحه را میگذاشت، یک نمد پهن میکرد و شروع میکرد به رقصیدن. ما هم خیلی ذوق میکردیم که فرود می رقصد. دستش را به کمر می زد و می رقصید. برایشان دوچرخه می خریدند. دوچرخه هایشان را تزیین و بزک میکردند. گمپل و این چیزها، نایلون می پیچیدند. فرود تفنگ هم خرید.

مصی بی بی: برایش تفنگ خریدم؟ برای نشانه زنی، و او می زد.

کامبیز نجفی: چطور نشانه می گرفت؟

پریچهر گرگین پور: بچه ها را می فرستاد و می گفت به حلبی دست بزنید تا صدایش در بیاید. جهت صدا را که تشخیص می داد شلیک می کرد. با بچهها به کوه هم میرفت.

کامبیز نجفی: گفتید گرامافون داشتید. بیشتر چه آهنگ هایی گوش می کردید؟ پریچهر: آذربایجانی، قمرالملوک. وقتی فرود رفت و شروع کرد به ساز زدن دیگر همه صفحه ها را می خرید. حبیب خان هم صفحات خارجی خیلی داشت. موسیقی های کلاسیک، مثلن بتهوون، موتزارت.

 کامبیز نجفی: شما هم به موسیقی غربی گوش می کردید؟ خوشتان می آمد؟  پریچهر گرگین پور: بله. خوشمان می آمد. یک آهنگی بود به نام "او مای چورنیا" دوستش داشتیم. و یا مثلن "های بری باخ بری باخ.

کامبیز نجفی:  رادیو هم که داشتید.

پریچهر گرگین پور: بله. یک رادیو با مارک آندره انگلیسی بود.

کامبیز نجفی: چه برنامه هایی را بیشتر گوش می کردید؟ آن زمان این برنامه داستان شب و این ها بود؟

 پریچهر گرگین پور: بلی، ساعت ده شب داستان شب شروع میشد. مثلن جانی دالر.

مصی بی بی:  یک نی چی داشتیم. یک نی داشت که بر سر آن منجوق زده بود. فرود گفت من میخواهم نی بزنم. بچه بود. حدودن چهار ساله. گفتم خیلی خوب. یکی برایش ساختیم. گفت به نی من هم منجوق ببندید. برایش منجوق بستم. آن موقع هنوز کمی می دید. کمی می زد.

کامبیز نجفی: پس در کودکی نی هم می زده.

 پریچهر: بلی. یک دودوک کوچک داشت که می زد. توی نی روغن می ریزند که نشکند، و یا منجوق داشت که با آن نی را تمیز می کردند. فرود هم همین کارها را می کرد.

کامبیز نجفی: نی چی ها یادتان میآید چه کسانی بودند؟  مسیح قاسم، نجفقلی هم بود. فتح علی. شکرالله این ها هم بودند که نی می زدند. ساربان ها هم که بودند و نی می زدند. ما خیلی هم خوشمان می آمد. اوستا ها هم خیلی خوب بودند.

 کامبیز نجفی: اوستا ها کی بودند؟ پریچهر گرگین پور:  کوچکعلی و بچه هایش. اوستا همت، گنجی، نوروز هم به خانه مان می آمد. فرود از استاد فیلی خیلی خوشش می آمد.

کامبیز نجفی: استاد گنجی به من می گفت که فرود من را بر می داشت و به کوه می رفتیم. به من می گفت کرنا بزن. او هم از روی کرنای من ویولن میزد.

مصی بی بی : بلی، راست میگوید. ما گنجی را خیلی سال پیش خودمان نگاه داشتیم. فرود بچه بود، اصلن نمی گذاشت این ها جایی بروند. نوروز بود، گنجی، همت، حسینقلی. این ها اغلب خانه ی ما بودند. فرود نمی گذاشت به خانه ی خودشان بروند. همه بچه های طایفه همیشه اطراف او بودند. برایش همیشه یک چادر جداگانه می زدیم. همیشه ده پانزده نفر دور بر او بودند. می دانی که ما اطراف خانه مان دورِ خونه داشتیم. قالیباف، چوپان،ساربان. بچههای این ها همیشه دور بر فرود بودند. همیشه با آن ها غذا میخورد. من برایشان همیشه غذا می پختم. همه آنها هم بی بضاعت نبودند آمده و همسایه ما شده بودند. خیلی زحمت شان را کشیدم نمیگذاشتم یکذره به آنها بد بگذرد.

وقتی که به سرحد می رفتیم، به قلعه مختارخان، از روستای حنا برای آن ها اوستا میآوردیم. چادر می زدیم. یک اوستا بود به نام علی که اهل حنا بود. چند تا بچه هم داشت که با خودش می آورد و چند روز در خانه ما می ماند. تابستان که در قلعه بودیم این اوستاها اغلب در خانه ی ما بودند. گاهی می دیدی که یک طایفه عروس میبردند. فرود می دوید و آن ها را می آورد به خانه. یک بار یک خانواده دره شوری که عروس می برد به مهرگرد، فرود دوید و آن ها را به زور آورد خانه مان. یک شب تا صبح برای آنها عروسی گرفتیم.ساز میزدند، می رقصیدند. در نزدیکی چادر های ما اتراق کرده بودند. فرود خان امر کرد که آن ها را باید بیاورید و امشب برایشان عروسی بگیریم. آتش کردند و بره کشتند و عروسی گرفتند و  شام پختند برای کاروان عروس.

کامبیز نجفی: فرود چندساله بود؟

مصی بی بی: جوان بود، حدودن بیست ساله. در حوالی قلعه هرچه بچه و نوجوان بود هر شب خانه ی ما بودند. پریچهر گرگین پور: طایفه رحیمی هم میآمدند. رحیملو ها خیلی زیبا می رقصیدند. در آن کاروان عروس که مادر می گوید یک دختر ساربان بود که خیلی زیبا آواز می خواند. فرود یک نوار از صدای او ضبط کرد که گم شد

 کامبیز نجفی: پریچهر خانم، شما هم می رقصیدید؟

 پریچهر گرگین پور: بلی، البته کم.

گرگین پور: فرود سال پنجاه و شش انوشیروان روحانی را از تهران به ایل آورده بود. یک دختر را در خانه ی ما عروس کرده بودند.دختر که گریه می کرد روحانی هم گریه می کرد. روحانی آدم خیلی خوب و مهربانی بود. سال چهل و سه نورعلی خان برومند به خانهمان آمد. با چند تا از دوست هایش. او ساز میزد و ما هم دور او می نشستیم.

 کامبیز نجفی: چه می زد؟

پریچهر گرگین پور: تار و سه تار. همان زمان چند آهنگ به فرود یاد داد. یک بار هم به زنجیران و جایدشت آمد. حبیب خان، نورعلی خان، فرود،غلامرضاخان بهمنی این ها بودند. یک بار هم سال پنجاه و هشت آمدند. علی اکبر شکارچی، حسین علیزاده، محمدرضا شجریان، مشکاتیان. محمدرضا لطفی هم یک بار جدا از آن ها آمد. پشنگ کامکار بود و لطفی سال پنجاه و شش یا پنجاه و هفت بود که آمد.سال اول تنها آمد، به اتفاق فرود. ولی سال بعد چند تا از دوست هایشان هم آمدند.

مارا در فضای مجازی دنبال کنید
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مجله الکترونیکی چاغداش قشقایی می باشد.
Copyright - Developed By Alpar©