مجله اینترنتی چاغداش قشقایی

گرگین پورها به روایت پریچهر/ گفتگوی کامبیز نجفی با پریچهر گرگین پور

پرونده ویژه چاغداش تعداد بازدید :63 مشاهده تعدادنظرات : 0

 

 

مجله چاغداش, شماره هفتم

پرونده ویژه چاغداش: فرود, فرهاد

 

گرگین پورها به روایت پریچهر

گفتگوی کامبیز نجفی با پریچهر گرگین پور

 


پریچهر, فرزند اول حبیب خان گرگین پور است. برخلاف برادران پی موسیقی نرفت و دل به ادبیات داد و کارشناس ارشد است و سال ها درس داده و حالا بازنشسته است. او, فرود و فرهاد از کودکی سه گانه های جدایی ناپذیر بوده اند. همیشه مونس کتاب بوده و هست. اکنون به همراه مادرش مصی بی بی در آباده زندگی می کنند

 

 

کامبیز نجفی: پریچهرجان, ابتدا از خودتان بگویید. در کجا به دنیا آمده اید؟ در چه سال؟

پریچهر گرگین پور:من در نزدیکی میمند در اردیبهشت 1322. وقتی که من به دنیا آمده ام, جنگ سمیرم هم آغاز می شود. من به دنیا که می آیم, ایل هم کوچ می کند.

کامبیز نجفی: منظورتان از نزدیک میمند یعنی در هنگام کوچ و رسیدن به نزدیکی میمند؟

بله. جنگ و جدل و گریز بوده است, تا این که می رسند به خسرو شیرین و صلح می شود و قشقایی ها پیروز می شوند. تا حوالی پنج شش سالگی که بچه بودیم.

تا آن جا که می دانم در خانواده ی ما کتاب خوانی و موسیقی رایج بود و ما از همان پنج شش سالگی به  کتاب و موسیقی عادت کرده بودیم. حبیب خان کتابخانه داشت. نیما, توللی, آثار کلاسیک, ملک الشعرا, تاریخ کسروی, از همان زمان اسم صادق هدایت, جمالزاده از آن زمان به گوش من می خورد و من خیلی هم دوست داشتم صادق هدایت و جمال زاده را. اول صادق هدایت بعد جمالزاده. تا این که هفت ساله بودیم که این مشکل که برای ما پیش آمد آن وقت دانستند که ما مشکل ژنتیک داریم.

کامبیز نجفی:پس تا هفت سالگی مشکل نداشتید؟

پریچهر گرگین پور: مشکل داشتیم, می دیدیم تا حدودی, ولی این ها(پدر و مادر) نمی دانستند که ما چنین مشکلی داریم. آن قدر که با بچه ها بدویم و بازی کنیم. ولی من خودم کمی حالیم می شد. مثلن با بچه ها برای پیدا کردن قارچ می رفتیم من پیدا نمی کردم. تعجب می کردم. مثلن می خواستند نخ, سوزن کنند, یا منجوق مهره کنند, من نمی توانستم, ولی اصلن هم نمی دانستیم. تا این که در هفت سالگی مادرم گفت تو چشم هایت می لرزد. تو چرا چشم هایت را این طور می کنی؟ یک دکتر آمد به خانه مان, البته دکتر زنان بود. گفت این را باید به شیراز ببرید. رفتیم به شیراز. دکتر آگاه گفت این بیماری ژنتیک است. بقیه ی بچه ها را هم بیاورید. فرود و فرهاد را هم آوردند, دیدند این ها هم همین طور هستند.

کامبیز نجفی:فرود و فرهاد آن زمان می دیدند؟

پریچهر گرگین پور: فرهاد خوب می دید, فرود ولی کم. مثلن فرود می گفت من ملخ را در هوا می بینم, وقتی می زنم و روی زمین می افتد پیدا نمی کنم. بالاخره با این مشکل دست به گریبان بودیم, تا این که در فیروزآباد برای ما یک معلم گرفتند. تا کلاس اول و دوم, چون خط درشت بود می دیدیم. ولی بعد از آن دیگر نمی توانستیم و مدرسه را رها کردیم. تا این که یک روز فرهاد عینک من را روی عینک خودش گذاشت و دیدیم که او خط های ریز را هم می بیند. رفتیم عینک شماره 9 گرفتیم. تا کلاس ششم را خواندیم و بعد سقوط مصدق بود و من ده ساله بودم. سال 36-37 من ششم ابتدایی را گرفتم.

کامبیز نجفی:در مدرسه ی بینایان؟

پریچهر گرگین پور: بله, متفرقه می خواندیم.

کامبیز نجفی: معلم سرخانه؟

 پریچهر گرگین پور: بله, همین دکتر نوروزی معلم ما بود.

کامبیز نجفی: اصلن مدرسه نمی رفتید و در خانه درس می خواندید؟

پریچهر گرگین پور: نه, اصلن مدرسه نمی رفتیم. ششم که تمام شد, دیگر مدرسه نبود. مصدق هم رفت و وضع حبیب خان هم به هم ریخت. سال 41 هم که اصلاحات ارضی شد و وضعشان بدتر شد. تا این که حبیب خان یک دوست داشت به اسم رسول پرویزی. وقتی در سال 42 رسول پرویزی معاون وزیر شد, حبیب خان رفت تهران. خانه گرفت و ما را برد تهران و برای ما, من و فرود و فرهاد یک هزینه ی تحصیلی درست کردند. رفتیم تهران و شروع کردیم به درس خواندن به صورت متفرقه. البته فرهاد به مدرسه می رفت.

کامبیز نجفی: شما هنوز چشم هایتان می دید؟

پریچهر گرگین پور: هنوز چشم هایم می دید. فرهاد به مدرسه می رفت, ولی من و فرود نمی رفتیم. من کمی سنم زیاد بود و مدرسه نمی پذیرفت, فرود هم که نمی دید. در ضمن, فرود بریل را در شیراز یاد گرفته بود.

کامبیز نجفی: آن زمان که رفتید تهران, فرود دیگر مطلقن نمی دید؟

پریچهر گرگین پور: نه, اصلن نمی دید.

کامبیز نجفی: پس فرود زودتر از شما؟

پریچهر گرگین پور: بله دیگر. رفتیم تهران و دیپلم گرفتیم. پرویزی خیلی به ما مهربانی می کرد. نورعلیخان هم همین طور. نورعلیخان بهاری را برای آموزش فرود آورد.

کامبیز نجفی: خوب کمی برگردیم به عقب. قبل از سی و دو که گفتید, حبیب خان آن زمان در تشکیلات خان سمت داشت؟

پریچهر گرگین پور: مشاور خان بود. الیاس خان و حبیب خان هم کار سیاسی خان را انجام می داند. حبیب خان هم مشاور و منشی بود. الیاس خان هم همین طور.

کامبیز نجفی:  پریچهرجان, آن موقع مدرسه نمی رفتید و گفتید که در خانه درس می خواندید, ولی با سیستم آموزشی آشنا بودید. چطور بود؟

پریچهر گرگین پور:  از نظر محتوا که خیلی بهتر بود.

کامبیز نجفی: حالا به آن می رسیم. منظورم این است که مدرسه بود؟ کوتُو(مکتب) بود؟

پریچهر گرگین پور: نه, کوتو که نبود. اول که من رفتم کلاس اول در زنجیران, حبیب خان یک سید آورد, چند تا بچه جمع شد و کلاس اول را خواندیم. مدرسه در سال 31 درست شد.

کامبیز نجفی: در زنجیران؟

پریچهر گرگین پور: حبیب خان در زنجیران مدرسه ساخت, بهداری ساخت, حمام درست کردند, برق آوردند. این مدرسه ها خیلی خوب بود. هرچه روستا در آن منطقه بود, بچه هایشان می آمدند آن جا درس می خواندند.

کامبیز نجفی: معلم فقط یکی بود؟

دو تا معلم بود. معلم اول کمالی بود. به دوم که رفتیم حقیقی بود و مولایی.

کامبیز نجفی: فارس بودند؟

پریچهر گرگین پور: بله, از شیراز می آمدند.

حقوقشان را کی می داد؟

پریچهر گرگین پور: حقوقشان را دولت می داد.

کامبیز نجفی:  در این دوران مشغولیت های شما چه بود؟

بازی می کردیم. اغلب به بازی می گذشت.

کامبیز نجفی:  کوچ می کردید یا در زنجیران مانده بودید؟

پریچهر گرگین پور: بعد از 32 دیگر در زنجیران ماندیم.

کامبیز نجفی:  باغ الیاس خان کی ساخته شده است؟ قبل از سی و دو؟

پریچهر گرگین پور: باغ حبیب خان سال سی و هفت ساخته شد. باغ الیاس خان هم یکی دو سال بعد.

کامبیز نجفی: وضع مردم چطور بود؟

پریچهر گرگین پور:  وضع خراب. خلق فقیر. یادم است نان نداشتند بخورند. اگر کسی کمی آرد داشت شاه بود. ولی این چند خانوار که نزدیک ما بودند, کارگر بودند, این ها وضعشان خوب بود. مادرم از آن آدم ها نبود که دریغ کند. حتا این زنجیران مردم کفش نداشتند.همه پاها پتی بود.

کامبیز نجفی: فاصله طبقاتی هم وجود دشت؟

پریچهر گرگین پور:  زیاد

کامبیز نجفی: در قشقایی قشر مرفه هم بود؟ مثلن کدخداها و خوانین وضعشان خوب بود یا آن ها هم وضع چندانی نداشتند؟

پریچهر گرگین پور: کدخدا ها وضعشان خوب بود. مثلن در روستای ما چند خانوار بود که دارا بودند, ریشسفید و فلان. یک عده ای فقیر بودند, یک عده ای چوپان, ساربان که آن ها هم وضعشان خوب نبود. چوپان ها وضعشان از ساربان ها بهتر بود.

کامبیز نجفی: چرا؟

پریچهر گرگین پور:  گوسفند دستشان بود.

 کامبیز نجفی: شیر گیرشان میآمد گاهی, مثلن بزغاله ای.

پریچهر گرگین پور: پشم گیرشان میآمد. وقتی که پشم گوسفند ها را می چیدند, خرده ریزهای آن برای چوپان می ماند.

کامبیز نجفی: این فاصله ی طبقاتی از نظر اقتصادی وجود داشت, آیا این فاصله در طبقات اجتماعی و از نظر فرهنگی هم وجود داشت؟ مثلن در روابط. آیا روابط این طبقات با هم آزار دهنده بود؟

پریچهر گرگین پور: ما که نه. همیشه با بچه ها بازی می کردیم. هیچ چیز هم نمی دانستیم. اصلن نمیدانستیم طبقات یعنی چه.

کامبیز نجفی: شما بچه ها که بلی. منظورم بزرگ ترها, کدخدایان نسبت به زیر دستان این فاصله طبقاتی وجود داشت؟ از نظر اخلاقی هم این فاصله وجود داشت؟ مثلن اذیت کنند؟

پریچهر گرگین پور: نه, خاندان ما اهل اذیت نبودند.اگر هم اذیت میکردند, من ندیدم. اگر دیده بودم می گفتم. اصلن ندیدم اذیت کنند.

کامبیز نجفی: خوب در این دوران که در مدرسه درس می خواندید, گفتید که کتاب های درسی می خواندید. کتاب غیر درسی هم بود که بخوانید؟

پریچهر گرگین پور: گفتم که حبیب خان کتابخانه داشت.

کامبیز نجفی: کتاب کودکان؟

پریچهر گرگین پور: نه, کتاب کودک فقط یک کتاب "احمد" بود منوچهر خان قشقایی به ما داد. خیلی قشنگ بود.

کامبیز نجفی: از کی شروع کردید به کتاب خواندن و یا گوش کردن به رادیو؟

پریچهر گرگین پور: صادق هدایت, جمالزاده, فردوسی را مادرم برایمان می خواند. حبیب خان می خواند.

کامبیز نجفی: آیا چنین سنتی وجود داشت که که شب ها بنشینند و کتاب بخوانند؟ مثلن شاهنامه, و مردم جمع شوند؟

پریچهر گرگین پور: نه, من ندیدم, ولی مادرم دیده بود. عباسقلی بیگ خورشیدی میخوانده است. محمد قلی بیگ هم می خوانده است.  من هم وقتی کمی با سواد شدم, کلاس ششم صادق هدایت می خواندم. اول کتاب جواد فاضل را خواندم. بعدها حبیب خان می گفت این کتاب ها خوب نیست. رفتم صادق هدایت را خواندم, خیلی خوشم می آمد. جمالزاده را خواندم. صادق هدایت باعث می شود که آدم  ضد ستم باشد.

کامبیز نجفی: چند ساله بودید که دیگر می توانستید خودتان صادق هدایت را بخوانید؟

پریچهر گرگین پور: چهارده پانزده ساله بودم.

کامبیز نجفی: من یادم رفت بپرسم, نابینایی از کی قطعی شد؟

پریچهر گرگین پور: تا سال هفتاد و چهار تا حدودی میدیدم. رنگ ها و نور را میدیدم .

کامبیز نجفی: ولی فرود دیگر مطلقن ندید.

پریچهر گرگین پور: اصلن.

کامبیز نجفی: چند ساله؟ فکر کنم فرود اول ابتدایی را به مدرسه بینایان رفته بود, ولی نتوانسته بود بخواند.

پریچهر گرگین پور: بله.

کامبیز نجفی: چه احساسی داشتید وقتی که این طور شد؟ همان زمان که متوجه شدید چشمهایتان ضعیف است.

پریچهر گرگین پور: هیچ, یک جوری بود که خودمان که نمی دانستیم. این ها هم کاری نمی کردند که ما خیلی احساس کنیم. مادرم این ها خیلی به ما می رسیدند. هرچه می خواستیم میکردند. مثلن بچه ها سوار اسب می شدند, ما هم سوار می شدیم.  نمیگفتند که سوار اسب نشوید, به کوه نروید, این کارها را نکنید.

کامبیز نجفی: برخورد مردم با شما چطور بود؟ آیا این فرهنگ را داشتند که بلد باشند با شما چه جور برخورد کنند؟

پریچهر گرگین پور: ما را دوست داشتند.

کامبیز نجفی: مثلن شما را برنجانند, حرفی بزنند.

پریچهر گرگین پور: هیچ. خیلی هم مهربانی میکردند. شاید از این که زیاد مهربانی می کردند ما خوشمان نمی آمد.

کامبیز نجفی: خب, فرمودید که رفتید تهران و دیپلم گرفتید. چه سالی دیپلم گرفته اید؟

پریچهر گرگین پور: سال چهل و هشت. حوالی سی و چهار و پنج هفته تهران این دو رفتیم تهران.

کامبیز نجفی: چهل و دو رفتید تهران, چهل و هشت دیپلم گرفتید. خوب از چهل و دو تا چهل و هشت  کمی حرف بزنید. آن جا چه کار می کردید؟ دلمشغولی هایتان چه بود؟

پریچهر گرگین پور: رسول پرویزی باعث شد که ما با نور علی خان آشنا بشویم. نورعلی خان برومند به ما آلمانی درس میداد. اصغر بهاری را برای فرود آورد. ویولون سنتی به او درس میداد. فرود در هنرستان موسیقی اسم نوشت و افتاد دنبال موسیقی.

کامبیز نجفی: فرود از چه زمانی شروع به نواختن کرد؟

پریچهر گرگین پور: هزار و سیصد و سی وپنج, اول آکاردئون می زد.

کامبیز نجفی: پیش شناور؟

پریچهر گرگین پور: بلی, خیلی زیبا می نواخت.

کامبیز نجفی: پیشنهاد خودش بود یا پیشنهاد حبیب خان؟

پریچهر گرگین پور: یک بار مادرم یک مجله آورد که روی جلد آن یک نابینا آکاردئون می زد. مادرم گفت فرود را باید ببریم یاد بگیرد. بردیم شیراز. شناور را پیدا کردند. خیلی قشنگ  می زد. فرود هم خیلی زود یاد گرفت. ده ساله بود. ما ناگهان دیدیم فرود ویولون می زند. پرسیدیم از کجا یاد گرفتی؟ گفت اینجا یک کلیمی هست به نام نعمان. پیش او رفته ام .

کامبیز نجفی: آن زمانی که فرود به شیراز رفت, شما همچنان در زنجیران بودید؟ فرود با خانواده به شیراز رفت؟

پریچهر گرگین پور: نه, ابتدا خودش, بعد هم فرهاد.

کامبیز نجفی:کسی هم پیششان بود دیگر؟

کامبیز نجفی: بلی, دو پرستار داشتند.

 پرستار ها ترک بودند یا فارس؟

پریچهر گرگین پور: ترک. وقتی که به ییلاق می رفتیم استادهای نوازنده ی سرنا و کرنا به خانه ما نزدیک بودند. به اتفاق پسری که من و فرود و فرهاد را همراهی می کرد, صبح تا شب به اوباهایی می رفتیم که ساز نقاره میزدند. میگفتیم بنوازید و مینواختند. آن ها هم میآمدند و رقص میکردند. خلاصه موسیقی در خانه ی ما قطع نمیشد.

کامبیز نجفی: فرود وقتی در شیراز پیش نعمان کلاس موسیقی می رفت, آیا به مدرسه هم میرفت یا فقط موسیقی کار میکرد؟

پریچهر گرگین پور: نه, فقط موسیقی کار می کرد. البته بریل را یاد گرفت. تا این که رفتیم تهران و فرود دو ساله ششم را گرفت. رفت به هنرستان موسیقی. موسیقی سنتی, کمی هم کلاسیک کار می کرد. انوشیروان روحانی معلم او بود. بدیعی هم بود. فرود هجده ساله بود که برای مرضیه آهنگ ساخت, که آن را مرتضی حنانه با ارکستر اجرا کرد و مرضیه خواند.

کامبیز نجفی: شعرش را تورج نگهبان گفته بود.

پریچهر:بلی. برای پوران هم ساخت به اسم دریچه ی نور که شعر آن را سیمین بهبهانی گفته بود. یک ترانه دیگر برای ناهید ساخت. ناهید سید جوادی. در رادیو می خواند.

کامبیز نجفی: این ایام که در تهران بودید, اهالی موسیقی و ادبیات به خانه شما می آمدند و می رفتند و پای آن ها به خانه  یشما باز شد. در این مورد کمی حرف بزنید, چه کسانی بودند؟

پریچهر گرگین پور: عماد خراسانی خیلی به خانه مان می آمد. سیمین بهبهانی, مهدی اخوان ثالث. بعدها که به دانشگاه رفتیم دوستمان شد غلامحسین ساعدی.

کامبیز نجفی: چه سالی به دانشگاه رفتید؟

پریچهر گرین پور: چهل و هشت. من دانشگاه اصفهان قبول شدم, اما بعد هر سه منتقل شدیم به شیراز.

کامبیز نجفی: هر سه تان با هم کنکور دادید؟ در یک سال؟

پریچهر گگین پور: بلی.

کامبیز نجفی: چه طور با این اختلاف سن در یک سال کنکور دادید؟

پریچهر گرگین پور: برای این که فرهاد طبق روال خودش رفت. من و فرود جا مانده بودیم. وقتی که فرهاد کلاس هفتم بود, ما هم هفتم بودیم. دو ساله خواند, دیپلم را هم با هم گرفتیم.

کامبیز نجفی: دانشگاه اصفهان قبول شدید, اما هر سه منتقل شدید به شیراز؟

پریچهر گرگین پور: هر سه مان کنکور دادیم و هر سه قبول شدیم. فرهاد رشته حقوق قبول شد. فرود هم ادبیات. آمدیم شیراز. در تهران امکانات کم بود, و الّا از تهران نمی آمدیم.  لیسانس گرفتیم.

کامبیز نجفی:فرهاد لیسانس حقوق گرفت؟

پریچهر گرگین پور: نگرفت. یک سال رفت. مادرم این ها دیگر نتوانستند در تهران بماند.

کامبیز نجفی: وقتی که شما آمدید شیراز, خانه تان هم به شیراز آمد؟در شیراز خانه تان کجا بود؟

پریچهر گرین پور: بله,  فلکه گاز. یک سال در شیراز بودیم, تا این که مادرم این ها رفتند زنجیران. ما رفتیم به خوابگاه, چون که در شیراز نمیتوانستند بمانند. امکانات مالی نبود.

کامبیز نجفی: یعنی امکانات حبیب خان اینقدر ضعیف شده بود که نمی توانستید در شیراز بمانید؟

پریچهر گرگین پور: بلی, لیسانسمان را که گرفتیم در آموزش و پرورش استخدام شدیم.

کامبیز نجفی: کمی از دانشگاه حرف بزنید. اساتید شما چه کسانی بودند؟

پریچهر گرگین پور: دکتر مژده, دکتر نورانی وصال, دکتر رستگار, مسعود فرزاد خیلی آدم باسوادی بود. دوست صادق هدایت بود. یک کتاب هم با هم نوشته بودند. خیلی هم ما را دوست می داشتند. رستگار  فسایی هم آدم خوبی بود.

کامبیز نجفی: بهمن بگی مدارس عشایری را در حوالی سال های سی و سه و سی و چهار راه انداخت. شما هیچ وقت در مدارس عشایری درس خواندید؟

پریچهر گرگین پور: خیر.

کامبیز نجفی: چرا؟

پریچهر گرگین پور: خب, ما خودمان مدرسه داشتیم. آن زمان دکتر نوروزی هم در زنجیران درس میداد.

کامبیز نجفی: زمانی که حبیب خان و برادران در زنجیران مدرسه ساختند و معلم آوردند, هنوز سیستم عشایری راه نیفتاده بود, بله؟

پریچهر گرگین پور: خیر, یکی دو سال بعد راه افتاد.

کامبیز نجفی: پس حبیب خان پیشگام مدرسه سازی هم بوده است در قشقایی.

پریچهر گرگین پور: بلی, حبیب خان آدم خیلی روشنی بود. انشاء قوی داشت.

کامبیز نجفی: اهل مطالعه بود؟

پریچهر گرگین پور: بلی او بود که به ما می آموخت.

کامبیز نجفی: بله, کسی که آن زمان صادق هدایت میخوانده است.

پریچهر گرگین پور: با فریدون توللی هم خیلی رفیق بود.کم کم که جلو آمدیم فروغ فرخزاد و این ها.  

کامبیز نجفی: خب, چهل و هشت وارد دانشگاه شیراز شدید و پنجاه و دو فارغ التحصیل شدید. بعد؟

پریچهر گرگین پور: رفتیم و استخدام آموزش و پرورش شدیم, برای در آمد.

کامبیز نجفی: هرسه تان؟

پریچهر گرگین پور: بلی, هر سه مان با هم.

کامبیز نجفی: به عنوان مدرس و معلم؟

پریچهر گرگین پور: بلی. ما وقتی به اداره, به مدرسه می رفتیم اصلن پیش مدیر نمی نشستیم. پیش بچه ها می رفتیم.

کامبیز نجفی: کجا درس می دادید؟

پریچهر گرگین پور: یک مقداری در مدرسه بینایان, بعد رفتیم به مدرسه نابینایان.

کامبیز نجفی: در شیراز؟

پریچهر گرگین پور: نه, در تهران.

کامبیز نجفی: هر سه تان با هم به یک مدرسه می رفتید؟

پریچهر گرگین پور: بلی.

کامبیز نجفی: چه درس می دادید؟

پریچهر گرگین پور: تاریخ و ادبیات.

کامبیز نجفی: روش تدریس تان چطور بود؟

پریچهر گرگین پور: به بچه ها می گفتیم بخوانید, ما توضیح می دادیم. وقتی می خواستیم امتحان بگیریم یک نفر را می آوردیم تا مراقب باشد.

کامبیز نجفی: برگه های امتحانی را چطور تصحیح می کردید؟

پریچهر گرگین پور: برای تصحیح هم از بچه ها یکی را می آوردیم, کسی که زیاد مطمئن بود با هم تصحیح می کردیم.

کامبیز نجفی: تا کی در تهران بودید و درس می دادید؟

پریچهر گرگین پور: تا پنجاه و شش. تا این که فرود و فرهاد ازدواج کردند. من هم دیگر تنها بودم. امکانات هم نداشتیم. دیگر من آمدم آباده. فرهاد هم آمد. در آباده به مدرسه ی بینایان رفتیم.

کامبیز نجفی: فرود در تهران ماند؟

پریچهر گرگین پور: بلی.

کامبیز نجفی: فرود به دانشگاه میرفت؟ دانشکده موسیقی؟

پریچهر گرگین پور: بلی.

کامبیز نجفی: فکر