مجله اینترنتی چاغداش قشقایی

نام بعضی نفرات/ گفتگوی کامبیز نجفی با دکتر فرهاد گرگین پور

پرونده ویژه چاغداش تعداد بازدید :66 مشاهده تعدادنظرات : 0


مجله چاغداش, شماره هفتم

پرونده ویژه چاغداش: فرود, فرهاد

نام بعضی نفرات

گفتگوی کامبیز نجفی با دکتر فرهاد گرگین پور

 

 

 

کامبیز نجفی: من چند اسم می آورم, شما یک یا چند جمله ی کوتاه و بلند در موردشون بفرمایید. غلامحسین ساعدی.

فرهاد گرگین پور: غلامحسین ساعدی نویسنده ی انسان, نمایشنامه نویس و مهربان ترین انسان روی زمین بود که برای همه ی دنیا دلش می سوخت. و ادعایی هم نداشت و غروری هم نداشت.

کامبیز نجفی: حبیب خان

فرهاد گرگین پور: من فکر می کنم مهم ترین قسمت زندگی اش یکی سه تار اوست که همه می دانید و یکی آزادمنشی اش بود که ما را توی خانه آزاد می گذاشت, فشار چندانی به ما وارد نمی کرد. حتا کسانی ر که دوست نمی داشت, فکر می کرد خطرناک هستند, در زمان شاه, به خاطر خفقانی که بود, اجازه می داد به هانه مان می آمد, مثل همین نویسنده ها و شاعرها که بودند. و فوق العاده به تحصیل ما علاقه داشت و دلش می خواست که ما خیلی یاد بگیریم. خودش نامه های واقعن عالی می نوشت. و بیست و چهار ساعت هم روزنامه و مجله مطالعه می کرد و همیشه دلش می خواست در باره ی بزرگان اطلاعی صحبتی پیدا کند. با گلستان این ها (ابراهیم) هم خیلی دوست بود. این را به شما می گویم که یادتان بماند. با گلستان از بچگی خیلی دوست بودند. یک بار به گلستان گفت شما دکتر اقبال را نمی شناسید یک کمکی به من بکند؟ گفت حبیب من اگر سال مثلن هزار و سیصد و فلان می دانستم تو به اقبال احتیاج پیدا می کنی, بهش محل سگ می گذاشتم. نمی دانستم تو به او احتیاج پیدا بکنی.

کامبیز نجفی: مصی بی بی.

فرهاد گرگین پور:  مادرم بهطور خلاصه توی قصه گویی, حتا امیر ارسلان را ریز به ریز برایمان خوانده بود. شعر, بازی کردن با ما. ما که نمی دانستیم ما را سرگرم می کند. فکر می کردیم او هم بچه است و با ما همبازی است. حتا گاهی می رفتیم تُل های خاکی هست که بچه سُر می خورند, با هم سر می خوردیم می آمدیم پایین. آواز می خواند. خیلی مهربانی می کرد. تشویق هم می کرد که موسیقی یاد بگیریم. روزنامه ای بود که نوشته بود بچه های نابینا درس می خوانند, موسیقی یاد می گرند. آن را دیده و خوانده بود و آورد به ما نشان داد. شاید شروعی بود برای یاد گرفتن. حتا بزرگ هم که شدیم, در بزرگ سالی هم با ما همکاری می کرد. از دوستان ما پذیرایی می کرد, مهربانی می کرد که ما ناراحت نباشیم

کامبیز نجفی: هیچ وقت از دست حبیب خان یا مصی بی بی تنبیه هم می شدید؟

فرهاد گرگین پور: نه. تنبیه می شدیم.

کامبیز نجفی: شاید در حد شماتت و سرزنش؟

فرهاد گرگین پور: نه, به آن صورت که اثر بگذارد نه. حالا می پرسید, یادم است یک بار ساعت ده یازده شب بود, خوابیده بودیم, این مرغ شب هست که خودمان می گوییم "کوربایقوش", می گفتند نحس است و من کمی می ترسیدیم که اگر بیایند خانه خراب می شویم و فلان. موک بودیم

کامبیز نجفی: حدودن چند ساله؟

فرهاد گرگین پور: مثلن ده ساله. من شروع کرده بودم به سوت زدن. سوت های جهرمی. چند تا از این سوت ها زدم. یک سقلمه ی کوچک زد به من . گفت بچه بخواب. کتک ما در این حد بود. با من این جوری بود, با فرود هم همین جور, پریچهر را دیگر نمی دانم. من ندیدم.

کامبیز نجفی: پریچهر.

فرهاد گرگین پور: پریچهر رابطه ش با ما خیلی صمیمانه بود, زمانی که من و فرود و او با هم زندگی می کردیم. کاری از دستش می آمد انجام می داد. فوق العاده هم به کتاب علاقه داشت. فوق العاده اصرار داشت که انسان حتی الامکان از آلودگی ها پاک باشد. ما سه نفر با هم تقریبن سه قلو بودیم.

این جوری نبود که دور باشیم از هم. حتی الامکان با هم بودیم, مخصوصن بعد از دوران دبیرستان. قبل از دبیرستان چون پریچهر دختر بود و ما پسر بودیم, ما این طرف آن طرف فرار می کردیم, او توی خانه می ماند. ولی در تهران دیگر جایی نبود که برویم. توی خانه همیشه با هم بودیم.

کامبیز نجفی: مثل دیگر بچه ها آیا در عالم بچگی بعضن تنش هایی پیش می آمد؟

فرهاد گرگین پور: تنش کم, بچه که بودیم, خوب فرود از من بزرگ تر بود, هر وقت عصبانی می شد, چه می گویند؟ حسابمان را کف دستمان می گذاشت. ولی بعد که من بزرگ شدم, من هم البته گای غافلگیرش می کردم و یک ضربه می زدم و فرار می کردم. جوان که شدیم خیلی کم.

کامبیز نجفی: اختلاف فکری هم داشتید؟ بحث کنید روی یک شاعر, یا مثلن روی یک شخص سیاسی موضع داشته باشید؟

فرهاد گرگین پور: نه, تقریبن نه.

کامبیز نجفی: بیشتر توی یک خط بودید.

فرهاد گرگین پور: توی یک خط بودیم.

کامبیز نجفی: فرود.

فرهاد گرگین پور: فرود آن زمان که بیمار نبود یک انسان برونگرا, خیلی چالاک؛ توی موسیقی, نمی دانم فکر می کنم یک نوع نبوغ داشت. خیلی هم اهل رفیق دوستی و ارتباطات دوستانه بود. خیلی دلش می خواست شاعران و نویسنده ها را کشف کند. با مردم خیلی خوب رابطه برقرار می کرد. من نسبت به او شاید درون گرا تر بودم. او بیشتر برونگرا بود. یک مقدار زیادی هم بی پروا بود نسبت به مسائل. مثلن فرض کن پول اگر داشت نداشت می گفت این سفر را برویم. ولی من حس می کردم اگر پول نباشد خیلی بد می گذرد. برای مثال می گویم مثلن عاشق صیاد را می برد, بدون این که اسباب لازم را پیش بینی نمی کرد, برمی داشت و می رفت. شاید از این نظر خوب نبود که این فکرها را نمی کرد, ولی از نظر دیگر مثلن ارتباطش بیشتر می شد بیشتر می توانست استفاده کند.

کامبیز نجفی: هما.

فرهاد گرگین پور: همای ما؟

کامبیز نجفی: بلی, هما بهمن بیگی.

فرهاد گرگین پور: ما از بچگی, نه این که من, همه ی خانواده ی ما هما را دوست می داشتند, چون از همه ی ما کوچک تر بود. خواهرش, من, اون, این, پسرعمو, دختر عمو, دخترخاله, فلان, همه دوست می داشتند, و من هم جز همین ها بودم. به سنسن بالا که رسیدیم تصمیم به ازدواج گرفتیم. و هنوز هم این دوس داشتن ها ادامه دارد.

کامبیز نجفی: توی زندگی تان چه تاثیری داشته است؟

فرهاد گرگین پور: تاثیر مثبت داشته است. بعضی چیزها را مردها اصلن توجه نمی کنند, مثلن وقتی شما ازدواج می کمنید بیشتر حافظ سلامت و تندرستی و خانه زن ها هستند. یکی از این نظر تاثیر داشته است, یکی هم جلو نواختن و موسیقی ما را هیچ وقت نگرفت. همیشه دلش می خواهد ما موسیقی کار کنیم. حتا یک ساز جدید یاد بگیریم. کتاب هم که هر وقت دستمان برسد با هم می خوانیم, یک تعدادی با بچه های خارج از خانه و یک تعدادی را هم با هم می خوانیم.

کامبیز نجفی: ازدواجتان پیشنهاد فامیل بود یا خودتان علاقه مند شدید؟

فرهاد گرگین پور: ما خودمان این کار را کردیم. حالا می پرسید من می گویم, حتاهمه مخالف بودند. یک عده ای مخالف منطقی بودند.

کامبیز نجفی: مخالف منطقی یعنی چه؟

فرهاد گرگین پور: مثلن می گفتند این بیماری چشم ممکن است به خاطر خویشاوندی نزدیک دوباره به بچه ها سرایت کند.

کامبیز نجفی: بهمن بیگی.

فرهاد گرگین پور: به نظر من بهمن بیگی یک چهره ی تکرار نشدنی, یا خیلی کم تکرار می شود برای قشقایی, و شاید برای خیلی جاهای دیگر, عشایر و شهرهای دیگر. به خاطر این که واقعن صبح تا شب زندگی اش در فکر آموختن بود. حالا یک مقداری اگر نقطه ضعفی بر او بگیریم, ارتباطش با بچه های زن اولش بود, که آن را ما به هر حال نادیده گرفتیم. همه بچه هایش تقریبن نادیده گرفته اند, هم ما. عاشق موسیقی بود, عاشق شعر بود, عاشق نمایشنامه و باله بود. این نبود که فقط یک معلم باشد.

کامبیز نجفی: در زمان خودش یک آدم آوانگاردی بوده است, کسی که آن زمان باله و نمایشنامه و... هیچ زمان با او چالش فکری داشتید؟

فرهاد گرگین پور: چالش فکری حتمن. آن زمان که دانشجو بودیم فکر می کردیم ما خدای دانایی هستیم. جوان بودیم, فکر می کردیم هرچه ما می گوییم رد خور ندارد. انتظار داشتیم بهمن بیگی هم مثل ما فکر کند. در حالی که او تجربه داشت, زندگی کرده بود, چندین سال پیشتر و بیشتر از ما.

کامبیز نجفی: گفتگو و بحث هم می کردید؟

فرهاد گرگین پور: بحث هم بلی گاهی مثلن چرا فلان سرهنگ به دبیرستان شما آمده است, فلان کس آمده است. مثلن می گویم. در صری که او مجبور بوده برای ادامه کار از مقامات دعوت کند, بیایند, بروند. ما فکر می کردیم که همه چیز باید با کوچک ترین ارتباط باشد. خفقان هم بود. آدم فکر می کرد یک مدیر مدرسه هم حتمن یک کجرفتاری دارد که مدیر مدرسه شده است. این افکار مال خفقان بود. اگر دموکراسی بود همه چیز روشن می شد.

کامبیز نجفی: آن زمان شما دانشجو بودید, به قول خودتان چپ هم می زدید. خوب شاه با بهمن بیگی مراوده داشت که مجبور بود این کار را بکند. یا حبیب خان می رفت پیش شاه. آن زمان این ها را چه جور ارزیابی می کردید؟

فرهاد گرگین پور: منفی ارزیابی می کردیم. چرا می روند؟ این ها نباید بروند, ای فلان ای بهمان, ای داد و ای بیداد. کار نادرستی می کنند, دارند به مردم  مثلن پشت می کنند و فلان. این جوری برخورد می کردیم.

کامبیز نجفی: الان چه جور نگاه می کنید؟ تجدید نظر کرده اید؟

فرهاد گرگین پور: بلی, حتمن تجدید نظر کرده ایم. الان ما م گوییم هفتاد, هشتاد, نود درصد این ارتباط ها اجباری بوده و باید می رفتند. حالا ده درصد غلو می کرده و بیشتر می کرده اند, برای آن کارها مجبور بوده اند. الان ما اگر یک مدرسه باز کنیم این جا باید با فرماندار شهر ارتباطی داشته باشیم که بگذارد مدرسه ی ما ادامه پیدا کند, یا نمی دانم رئیس آموزش و پرورش مثلن. البته من نمی خواهم بگویم که من, بهمن بیگی یا هرکس دیگری در کارش اشتباه نیست, حتمن یک اشتباهاتی هست, نه به اون شکلی که ما در جوانی فکر می کردیم.

کامبیز نجفی: فرهاد گرگین پور.

فرهاد گرگین پور: من سرگذشتم را گفته ام, حرفی برای گفتن ندارم.

کامبیز نجفی: می توانید از بیرون به خودتان نگاه کنید و در مورد خودتان چند تا جمله بگویید؟ فرهاد را چه جور می بینید؟

فرهاد گرگین پور: من در باره ی خودم فکر می کنم که اولن, حق ندارم ادعای استادی بکنم, مثل خیلی از این آدم ها که استاد شده اند, چه می گویند؟ مثل نقل و نبات به هم نسبت می دهند. باید یک هنرجو یا هنردوست باشم. بعد نباید فکر کنم حالا یک کمی توی موسیقی قشقایی کار کرده ایم سقف آسمان را سوراخ کرده ایم و طرحی نو افکنده ایم.

کامبیز نجفی: چه انتقادی از فرهاد گرگین پور دارید؟

فرهاد گرگین پور: من اگر انتقادی داشته باشم, فکر کنم باید بیشتر کار می کردم, بیشتر فعالیت می کردم و ارتباط برقرار می کردم. حالا اگر نتوانسته ام لابد هم تنبلی خودم بوده و هم مشکلات.

کامبیز نجفی: خوب, من این را به حساب شکسته نفسی تان می گذارم.

فرهاد گرگین پور: این شکسته نفسی نیست. نوشتم من بضاعت مزجاة دارم, این را از سعدی یاد گرفته بودم. اگر سعدی می گوید بضاعت مزجاة دارم, یعنی توانایی ام کم است در ادبیات, این شکسته نفسی است؛ ولی اگر من گفتم, دیگر شکسته نفسی نیست.

کامبیز نجفی. دکترجان این هایی که پرسیدم کسانی بودند که تقریبن همهگی عضو خانواده بودند. من از چند چهره اسم می برم, این ها را خیلی کوتاه می توانید بگویید. این آدم ها را شاید شما اصلن ندیده باشید, ولی چهره های ایلی و ملی هستند. مثلن گاهی به جهانگیرخان قشقایی فکر کرده اید؟ مثلن چه حسی به او دارید؟

فرهاد گرگین پور: من چون مطالعه زیاد نکرده ام احساس می کنم انسانی متدین بوده, یک انسانی بوده اهل قرآن و دین و این ها بوده اسن. احساس اینجوری دارم. احساس نابهنجاری هم به او ندارم.

کامبیز نجفی: خسرو قشقایی.

فرهاد گرگین پور: آن زمان قبل از 28 مرداد در واقع رهبر اصلی در جنگ ها و این ها..., مردم مثل این که بیشتر به خسرو قشقایی اهمیت می دادند, خیلی نفوذ داشته است. مردم هم دوست داشته اند, خسرو و برادرانش. یکی از کارهای مهم آن ها این بود که در 28 مرداد از آمریکا پول نگرفتند بر ضد مصدق. این یک نکته ی مهم است. خسروخان و برادرانش یک نکته ی مهم که دارند به بچه های مردم مثل بچه ی خودشان نگاه می کردند, به نظر من البته, من این جوری برداشت کرده ام. هیچ وقت به ناموس مردم چشم طمع نداشته اند و فکر می کنم در این مسائل جمهوری اسلامی توی کوه زندگی کردنشان به خاطر این نبوده که, نظر من این است و من باهاشان صحبت نکرده ام و اردو نرفته مو این ها می خواستند خودشان را نگاه دارند ببینند دنیا چه جوری می شود. قصد جنگ نداشتند. می خواستند گوشه ای بیفتند ببینند دنیا چه می شود. البته این شکلی که با او رفتار شد(مردم می گویند) توی قتلش, این شکلی که رفتار کردند ظالمانه بوده, بی انصافی بوده است. حتا می گویند مقامات بالاتر شاید این دستور را نداده بوده اند.

کامبیز نجفی: ببینید, بعد از سی و دو به هرحال خان می رود و بهمن بیگی می آید. این ها یک چالش هایی با هم داشته اند. ارزیابی شما از این موضوع چیست؟

فرهاد گرگین پور: ارزیابی من, دقیقن به این معنی است که یک کسی که خان یک ایل است, خان یک ایل است و باید کارهای خان ایل را بکند, مثلن توی کوچ و بارانداختن دخالت کند, حکومت ایلی می کند, زندان دارد. یک دولت ایلیاتی هستند. خوب یک دولت ایلیاتی خانخانی در زمان قدیم. حالا بهمن بیگی خان نیست. یک مدیر مدرسه است و بعدها می شود مدیر کل. کارشان و هدفشان با هم فرق می کند. این می خواهد بچه های مردم باسواد شوند, به یک جایی برسند, نان و آبی, خودشان کار کنند و بخورند, مستقل باشند, نوکر و فلان نباشند. خوب معلوم است که توی این دو سیستم یک مقداری چالش به وجود می آید. ولی ما نباید آن را عمده کنیم, یک عده ای بگویند من طرفدار این هستم, من طرفدار آن هستم. دو امر مجزاست. حالا باب شده بود بعد از آن کتاب ملک منصورخان بچه ها داشتند تقسیم می شدند. من می گویم نباید این ها را با هم قاطی کرد. این ها دو کار و موقعیت مختلف دارند. حالا ممکن است یکی بگوید من معلمی را بیشتر دوست دارم, می خواهم توی سیستم آموزش و پرورش ایل فعالیت کنم. یک کسی بگوید من می خواهم بروم آن طرف, آن جور کار کنم. حالا هرجور فکر کنیم این ها نباید باعث اختلاف  بین جوانان قشقایی بشود و با هم چالش پیدا کنند.

 

مارا در فضای مجازی دنبال کنید
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مجله الکترونیکی چاغداش قشقایی می باشد.
Copyright - Developed By Alpar©